نوشته شده
در قسمت :
نوشته توسط :
admin در تاریخ : مرداد ۲م, ۱۳۸۹
رو زمین نشسته بود و زانوهایش رو بغل کرده بود. به دیوارِ اتاقِ کوچکش در طبقه ی زیرِ همکف تکیه داده بود. بالای دیوارِ روبروش دو پنجره ی مستطیلی کوچک بود که یکی از آنها باز بود. از اونجا صدای رعد و برق رو می شنید و صدای قطره های بارون که به آبهای جمع شده لای سنگفرش های کوچه، و به شیشه ی پنجره می خوردند. گاهی هم صدای پای کسایی که از اونجا رد می شدن رو می شنید. بوی خاک حس می کرد و گاهی سرما بدنش رو می لرزوند. صدای پایی رو شنید که انگار داشت توی کوچه به پنجره نزدیک می شد؛ دو نفر بودند. درست روبروی پنجره ایستادَند. یکیشان رو پنجه هایش ایستاد. صدای بوسه ای شنید و سرش رو روی زانوش گذاشت. او، نقشِ اولِ این بوسه بود.
نوشته شده
در قسمت :
نوشته توسط :
admin در تاریخ : خرداد ۷م, ۱۳۸۹
نسترن علاوه بر اینکه به خواهرِ کوچیکترِش حسودیش می شد، قند خوردن هم دوست داشت. چایی دوست نداشت ها، ولی برای اینکه قند بخوره مشقتِ خوردنِ چایی رو هم تحمل می کرد. مامانِش ولی هنوزم فک می کنه که نسترن چایی دوست داره. نسترن الآن بزرگ شده و دوست نداره از بچگیاش زیاد تعریف کنه، راستِش خودِ نسترن هم نمی دونه که بچه بوده این کارو می کرده. اصلن دیگه قند هم دوست نداره، بارها شده چاییش رو حتا بدونِ قند خورده. ولی هنوز به خواهر کوچیکش حسودیش میشه. خواهر کوچیکش روحیه ی حساسی داره. یک کم نگرانه، شیش سال دیگه شونزده سالِش میشه و واسه اولین بار تو آغوشِ حمید میره، تویِ یه کوچه ی بن بست، بعد از مدرسه. نسترن حسی داره که اسم نداره. می فهمه، نگرانه، مطمئن نیست و هنوز هم حسوده.
نوشته شده
در قسمت :
نوشته توسط :
admin در تاریخ : خرداد ۳م, ۱۳۸۹
باید یه جایی یه نکته ی غیر عادی داشته باشه تا بشه، نکته ی غیر عادیش هم اینه که لاله تصمیم گرفت که بره بشینه صندلیِ آخرِ اتوبوس، از صبح تا شب و یادداشت کنه که چی اطرافش می گذره. یه خودکارِ آبی داشت و یه دفترچه سیمی با کاغذهایِ کوچیک. از صبح شروع کرد به نوشتن تا شب. چیزِ جالبیم که نظرِش رو جلب کرده بود ممکن بود یکی از اینها باشه:
یه دسته اسکناس که کفِ اتوبوس افتاده بود.
یه پیرمرده که اومده بود تو قسمتِ زنونه نشسته بود.
یه آقا که با راننده دعواش شد، آخه راننده تو ایستگاه نگه نداشته بود.
پسره که همراه مامانش سوارِ اتوبوس شده بود و با میله هاش بارفیکس می رفت.
موتوری ای که تصادف کرده بود بیرون اتوبوس، و مرده بود.
خوب، پسره هفت هشت بار اولِ ایستگاه میومد تو اتوبوس و چند دقیقه برای خانمها درموردِ طرزِ کارِ یه مدل رنده که می فروخت توضیح می داد. پسره بارِ چهارم پنجم فهمیده بود که این دختره امروز زیاد تو این ایستگاه صندلیِ آخر نشستهو می نویسه. ساعت حول و حوشِ شیش و نیمِ بعدازظهر بود و اتوبوس که از نقاطِ مسکونیِ شهر به سمتِ مرکزش می رفت خلوت تر بود. پسره باز اومد و این دفعه فقط تو چشمایِ لاله نگاه می کرد و براش درموردِ رنده توضیح می داد. لاله لبخند زد و گفت که حفظه طرزِ کارِشو. از پسره رنده خرید و ازش پرسید از صبح چند تا فروخته. پسره گفت اون روز خوب فروخته. لاله ایندفعه ایستگاه کنارِ خونه پیاده شد و رفت. دفترچه رو گذاشت رو میزِش و خوابید. وسطِ شب از خواب پرید، گرسنش بود.
نوشته شده
در قسمت :
نوشته توسط :
admin در تاریخ : اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۹
حق داریم، که وقتهای خیلی کمی رو فکر کنیم و بقیه اش چاره سازی کنیم. فکر کردن مناسب نیست برای اون فعلی که من دوست دارم بهش بگم “چاره سازی”، چون فکر کردن علتِ بودنه، بودنی خاص که برای حیوونِ ناطقی مثلِ آدمه. فکر کردن کاریه که شاید ماهها بگذره و انجام ندیم؛ با اینکه سرگرمِ چاره سازی برای حلِ یه مساله یا سیر کردنِ خودمون هستیم. و اون فکر کردن لذتی داره که هیچ چیزی که بواسطه ی چاره سازی به وجود میاد نداره. اون باعث شد بفهمم. لازم نیست فکر کنی که چون دلیلِ احساسات و افکار و حتا رویاهات رو پیدا کردی ارزشِ اونها رو کم کردی، خدا رو تنزل می دی تا هورمونهات. واسش دنبالِ تعریف نیستی، حتا اگه پیشِ خودت ثابت کنی نیست. چون می شناسیش، دیدیش. و حالا حسش می کنی که برای اینکه به تو نزدیک بشه، چقدر برای کوچیک شدن قدرت داره.
نوشته شده
در قسمت :
نوشته توسط :
admin در تاریخ : اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۹
چقدر آسونه درک کردنِ پیرمرد، که نشسته و بدنش درد می کنه و غرورش نمی ذاره چیزی بگه. شاید تحملِ این درد هم بعد از همه ی زندگی ارزشِ نگه داشتنِ غرورو داشته باشه.
درست وقتی که فکر می کنی تنهایی، کافیه یه باد بیاد و همراه تکون دادنِ برگِ درختا به صورتت بخوره، اونموقع از تهِ دلت به درختها و علفهای هرز لبخند می زنی. زندگی اینه. با خودت که نباشی تنهایی.
نوشته شده
در قسمت :
نوشته توسط :
admin در تاریخ : فروردین ۲۶م, ۱۳۸۹
خلیل قد بلند بود و ریشو. آدمها رو می دید بغض می کرد و می رفت یه جا گریه می کرد. فکر می کرد، اونقدر که گریه اش تموم می شد و راحتی رو حس می کرد. اسفندیار ولی یک کم چاق بود. موهای فرفری و کوتاهشو با ژل براق نگه می داشت. تولدِ دوستِ اسفندیار بود. اسفندیار انگشتِ کوچیکه دستِ راستش رو با لبخند به دوستش کادو داد تا دوستش بتونه موزیکی که تو ذهنشه رو با پیانو بزنه. کتایون و سحر داشتن با هم کنارِ یه دیگ خداحافظی می کردن که دیگ برگشت روشون. اول دردشون گرفت ولی بعدش خوب شدن فقط دیگه نتونستن حرف بزنن. اسفندیار اولش خندید ولی بعدش که صداشونو نشنید دیگه نخندید. خلیل سمت راستِ اسفندیار ایستاد و یک کم دولا شد تا تو کادر عکس جا شه. عکس گرفت و رفت گریه کنه.
نوشته شده
در قسمت :
نوشته توسط :
admin در تاریخ : فروردین ۸م, ۱۳۸۹

عکاس:(Jeff Widener (AP
منطق من و خیلیهای دیگه یه نظر مشترک درمورد اعتقاد داره. اعتقاداتِ یه نفر شخصیه. ولی اعتقادات یه نفر صددرصد هم شخصی نیست، چون خیلی از عقاید یه نفر مستقیم یا غیر مستقیم روی آدمهای دیگه تاثیر می ذاره و ممکنه باعث رنجشِ اونها بشه. من مطمئنم اعتقادِ کسی نباید باعث رنجش بقیه بشه. حالا تنها چیزِ مهمی که باید تعریف بشه همین رنجش هست. کسی که طرفدار اجتماعی بودن اعتقادات (و در نتیجه سیاسی شدن دین) بود، اینطور می گفت که “کشور نمی خواد مثلا با اجباری کردن عفت و منع محرمات اسلامی کسی رو به زور به بهشت بفرسته، هرکسی تو ایران، چه اعتقاد به دین داشته باشه چه نداشته باشه باید اینها رو رعایت کنه تا اون بقیه رو به جهنم نفرسته.” وقتی که بحث درمورد اعتقاده، مسخره ست این جمله، اعتقادی که با دیدن بی اعتقادی از بین بره نشون دهنده ضعفِ اون اعتقاده. خیلی درمورد تعریف اون رنجشه فک کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم هنوز.
نوشته شده
در قسمت :
نوشته توسط :
admin در تاریخ : اسفند ۲۵م, ۱۳۸۸
اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ مَا لَکُم مِّن دُونِهِ مِن وَلِیٍّ وَلَا شَفِیعٍ أَفَلَا تَتَذَکَّرُونَ (سجده – ۴)
واقعا افلا تتذکرون؟
نوشته شده
در قسمت :
نوشته توسط :
admin در تاریخ : اسفند ۲۲م, ۱۳۸۸
محو شدم تو زندگی بی حس و مرده ام. بدون جرات تغییر و شک. حتا توی ذهن.
نوشته شده
در قسمت :
نوشته توسط :
admin در تاریخ : اسفند ۱۷م, ۱۳۸۸
تم Greensleevs رو چند وقته یاد گرفتم دوست دارم با کلیکهای موس کامپیوترمم بزنمش انقدر خوشم اومده ازش. تو این فایل با Distortion Guitar (که کاش تونش رو کمتر می کردم) رو آکوردایی که قبلش با Clean Guitar زدم سعی کردم تمش رو بزنم. تو این یکی هم با ساز دهنی دوباره رو همون آکوردا زدم.