<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="WordPress/2.9.2" -->
<rss version="0.92">
<channel>
	<title>وحید اُو</title>
	<link>http://www.vahidov.com/blog</link>
	<description>خدایا عقیده ام را با عقده ام یکی مساز</description>
	<lastBuildDate>Sat, 21 Aug 2010 12:16:30 +0000</lastBuildDate>
	<docs>http://backend.userland.com/rss092</docs>
	<language>fa</language>
	
	<item>
		<title>آنتی داروینیسم، تنها توجیه</title>
		<description><![CDATA[عرض می کردم که زمین آب بوده، از زیرِ زمین خُدا ماهی ها رو می ساخت و تو آب رها می کرد، یا شاید تو آسمونها می ساختِشون از بالای زمین پرتابِشون می کرد تو آب. به هر حال، ماهی اول و جفتِ اون رو آفرید و رها کرد روی زمین (به یکی از طُرُقِ [...]]]></description>
		<link>http://www.vahidov.com/blog/?p=426</link>
			</item>
	<item>
		<title>آهسته</title>
		<description><![CDATA[حامد برای کار به روسیه رفت. دوستی اونجا داشت، رفت پیشِش. دوستش از کارایی که می تونه بکنه پرسید، آخر سر هم بهش یه کافه پیشنهاد کرد تا بره توش پیانو بزنه. دوستش حامد رو که روسی بلد نبود اونجا برد و معرفیش کرد و قرار شد از فرداش کارش رو شروع کنه. روزِ بعد [...]]]></description>
		<link>http://www.vahidov.com/blog/?p=421</link>
			</item>
	<item>
		<title>تمرین</title>
		<description><![CDATA[شهرشون قانونِ عجیبی داشت؛ هیچ باکر(ه) ای نباید اعدام می شد. حتا پسرهایی که هنوز ازدواج نکرده بودن، اینطور محسوب می شدن و مشمول مقاربتِ قبلِ اعدام می شدن. برای همین شغلهای جدیدی تو زندونها تولید شد. شغلِ دخترک همین بود. جمله های جالبی از پسرهای اعدامی موقعِ مقاربت می شنید؛ به خاطرِ تو هم [...]]]></description>
		<link>http://www.vahidov.com/blog/?p=419</link>
			</item>
	<item>
		<title>نفس</title>
		<description><![CDATA[رو زمین نشسته بود و زانوهایش رو بغل کرده بود. به دیوارِ اتاقِ کوچکش در طبقه ی زیرِ همکف تکیه داده بود. بالای دیوارِ روبروش دو پنجره ی مستطیلی کوچک بود که یکی از آنها باز بود. از اونجا صدای رعد و برق رو می شنید و صدای قطره های بارون که به آبهای جمع [...]]]></description>
		<link>http://www.vahidov.com/blog/?p=413</link>
			</item>
	<item>
		<title>دیگر</title>
		<description><![CDATA[نسترن علاوه بر اینکه به خواهرِ کوچیکترِش حسودیش می شد، قند خوردن هم دوست داشت. چایی دوست نداشت ها، ولی برای اینکه قند بخوره مشقتِ خوردنِ چایی رو هم تحمل می کرد. مامانِش ولی هنوزم فک می کنه که نسترن چایی دوست داره. نسترن الآن بزرگ شده و دوست نداره از بچگیاش زیاد تعریف کنه، [...]]]></description>
		<link>http://www.vahidov.com/blog/?p=407</link>
			</item>
	<item>
		<title>شفاف ۲</title>
		<description><![CDATA[باید یه جایی یه نکته ی غیر عادی داشته باشه تا بشه، نکته ی غیر عادیش هم اینه که لاله تصمیم گرفت که بره بشینه صندلیِ آخرِ اتوبوس، از صبح تا شب و یادداشت کنه که چی اطرافش می گذره. یه خودکارِ آبی داشت و یه دفترچه سیمی با کاغذهایِ کوچیک. از صبح شروع کرد [...]]]></description>
		<link>http://www.vahidov.com/blog/?p=404</link>
			</item>
	<item>
		<title>قدرت</title>
		<description><![CDATA[حق داریم، که وقتهای خیلی کمی رو فکر کنیم و بقیه اش چاره سازی کنیم. فکر کردن مناسب نیست برای اون فعلی که من دوست دارم بهش بگم &#8220;چاره سازی&#8221;، چون فکر کردن علتِ بودنه، بودنی خاص که برای حیوونِ ناطقی مثلِ آدمه. فکر کردن کاریه که شاید ماهها بگذره و انجام ندیم؛ با اینکه [...]]]></description>
		<link>http://www.vahidov.com/blog/?p=398</link>
			</item>
	<item>
		<title>استهلاک</title>
		<description><![CDATA[چقدر آسونه درک کردنِ پیرمرد، که نشسته و بدنش درد می کنه و غرورش نمی ذاره چیزی بگه. شاید تحملِ این درد هم بعد از همه ی زندگی ارزشِ نگه داشتنِ غرورو داشته باشه. 
درست وقتی که فکر می کنی تنهایی، کافیه یه باد بیاد و همراه تکون دادنِ برگِ درختا به صورتت بخوره، اونموقع از تهِ دلت [...]]]></description>
		<link>http://www.vahidov.com/blog/?p=395</link>
			</item>
	<item>
		<title>شفاف</title>
		<description><![CDATA[خلیل قد بلند بود و ریشو. آدمها رو می دید بغض می کرد و می رفت یه جا گریه می کرد. فکر می کرد، اونقدر که گریه اش تموم می شد و راحتی رو حس می کرد. اسفندیار ولی یک کم چاق بود. موهای فرفری و کوتاهشو با ژل براق نگه می داشت. تولدِ دوستِ اسفندیار بود. اسفندیار انگشتِ کوچیکه [...]]]></description>
		<link>http://www.vahidov.com/blog/?p=384</link>
			</item>
	<item>
		<title>اعتقاد</title>
		<description><![CDATA[
عکاس:(Jeff Widener (AP
منطق من و خیلیهای دیگه یه نظر مشترک درمورد اعتقاد داره. اعتقاداتِ یه نفر شخصیه. ولی اعتقادات یه نفر صددرصد هم شخصی نیست، چون خیلی از عقاید یه نفر مستقیم یا غیر مستقیم روی آدمهای دیگه تاثیر می ذاره و ممکنه باعث رنجشِ اونها بشه. من مطمئنم اعتقادِ کسی نباید باعث رنجش بقیه [...]]]></description>
		<link>http://www.vahidov.com/blog/?p=374</link>
			</item>
</channel>
</rss>
