<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>وحید اُو</title>
	<atom:link href="http://www.vahidov.com/blog/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.vahidov.com/blog</link>
	<description>خدایا عقیده ام را با عقده ام یکی مساز</description>
	<lastBuildDate>Sat, 21 Aug 2010 12:16:30 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>آنتی داروینیسم، تنها توجیه</title>
		<link>http://www.vahidov.com/blog/?p=426</link>
		<comments>http://www.vahidov.com/blog/?p=426#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 Aug 2010 11:49:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vahidov.com/blog/?p=426</guid>
		<description><![CDATA[عرض می کردم که زمین آب بوده، از زیرِ زمین خُدا ماهی ها رو می ساخت و تو آب رها می کرد، یا شاید تو آسمونها می ساختِشون از بالای زمین پرتابِشون می کرد تو آب. به هر حال، ماهی اول و جفتِ اون رو آفرید و رها کرد روی زمین (به یکی از طُرُقِ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>عرض می کردم که زمین آب بوده، از زیرِ زمین خُدا ماهی ها رو می ساخت و تو آب رها می کرد، یا شاید تو آسمونها می ساختِشون از بالای زمین پرتابِشون می کرد تو آب. به هر حال، ماهی اول و جفتِ اون رو آفرید و رها کرد روی زمین (به یکی از طُرُقِ مذکور) و اون ماهیها تولید مِثل کردند و نسلِشون ادامه یافت. کم کم خُدا دلش گرفت، ماهی های جدیدی ساخت، یکی قرمز، یکی سیاه، یکی آبی، حتّا چند مُدل چندرنگ هم ساخت، و اونها رو هم فرستاد رو زمین. بعدتر خدا دید که این زمین که همش آبه خیلی یکنواخته. این شد که با قدرتِ خودِش به خورشید دستور داد که ای خورشید بتاب و بتاب تا این آبها بُخار بشن. ولی آبها بخار شدن و باریدن و دوباره برگشتن. اینجا بود که به درختها گفت آبها رو با نور خورشید و دی اکسیدِ کربن تبدیل به گلوکز (قندِ ساده) کنید. که سازنده ی همه ی اینها خودمم! به هر ترتیب، جنگلهایی تو دریا پدید اومدن و به تبعِ اونها آبِ زمین کم شد و خشکی به وجود اومد. کارِ خدا سخت شده بود، از اون بالا باید هی موجودات جدید می ساخت و رها می کرد رو زمین. ماهیها خدا رو شکر می کردند که خدا اونها رو تو آب آفریده، چون شُش نداشتن و تو خشکی حتمَن می مردن. و دایناسوره هم &#8220;یسبح لله&#8221; می کرد که چه خوب که اینجا که خدا ما رو قرار داده روی خورشید نیست، جاییه که هم آب داره هم درخت و هم خشکی! و این قضیه ادامه داشت و خدا هر دفعه یه جفت از موجوداتی که دوست داشت روی زمین می فرستاد و اونقدر مهربان بود که دقیقَن همونجایی می فرستاد که شرایطِ زندگیِ خوبی داشتند. میمون صداهای مختلِفی در میاورد و موز دوست داشت و موز هم کنارِش بود. تا اینکه خدا روزی آدم رو آفرید و یه جفت از اون هم روی زمین فرستاد. این یکی سختتر بود، طوری که خدا وقت نمی کرد بعدش دیگه چیزی بسازه. از اون به بعد فقط همون موجوداتِ قبلی با شرایط تغییر می کردن و طبیعت انتخاب می کرد و البته خداوند هم سرگرمِ آزمایش و امتحان و پیامبر ساختن برای آدمها بود. گذشت و گذشت تا آدمها گفتند شاید ما هم مثلِ سوسکِ حمام یا زرافه تغییر کرده ی یه موجودِ دیگه ایم، تو شرایطِ مختلف اینطوری شدیم. در حالیکه اینطور نبود و همونطور که گفتم خدا بعد از اینکه انسان رو آفرید فقط موجوداتِ دیگه رو به طبیعت واگذار کرد و انسانِ فراموشکار فکر کرد که اون هم مثلِ بقیه ی موجودات توسط طبیعت انتخاب شده. نه، گلِ اون تو بهشت ساخته شده بود، و مثلِ همون ماهیها خدا از بالا اونها رو پرت کرده بود رو زمین، یه جای خوب برای زندگی مثلِ بین النهرین. چه خدای مهربانی&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vahidov.com/blog/?feed=rss2&amp;p=426</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آهسته</title>
		<link>http://www.vahidov.com/blog/?p=421</link>
		<comments>http://www.vahidov.com/blog/?p=421#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Aug 2010 17:34:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vahidov.com/blog/?p=421</guid>
		<description><![CDATA[حامد برای کار به روسیه رفت. دوستی اونجا داشت، رفت پیشِش. دوستش از کارایی که می تونه بکنه پرسید، آخر سر هم بهش یه کافه پیشنهاد کرد تا بره توش پیانو بزنه. دوستش حامد رو که روسی بلد نبود اونجا برد و معرفیش کرد و قرار شد از فرداش کارش رو شروع کنه. روزِ بعد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حامد برای کار به روسیه رفت. دوستی اونجا داشت، رفت پیشِش. دوستش از کارایی که می تونه بکنه پرسید، آخر سر هم بهش یه کافه پیشنهاد کرد تا بره توش پیانو بزنه. دوستش حامد رو که روسی بلد نبود اونجا برد و معرفیش کرد و قرار شد از فرداش کارش رو شروع کنه. روزِ بعد که رفت نُتها رو جلوش گذاشتن و تا ظهر با دخترِ لاغرِ روس که ویولن می زد بدون اینکه هیچی از حرافشو بفهمه تمرین کرد. بعدازظهر تو کافه برای اولین بار با دختره قطعاتی رو اجرا کردن، حامد کار رو خیلی جدّی گرفته بود. ولی دخترِ روس دو سه بار که دوستاش و آشناهاشو دید نواختن رو رها کرد و باهاشون حرف زد. نزدیکایِ شب مردِ چاقی به کافه اومد و رو یه صندلیِ کنارِ پیشخون لم داد. مِدُووخا سفارِش داد و نوشید. دخترک ویولونش رو رو پیانوی جلوی حامد گذاشت و به سمتِ مرد رفت. مرد کیف و کتِش رو همونجا رو پیشخون گذاشت، دویست روبل کنارِ پیانوی حامد گذاشت و دستِ دخترک رو گرفت و با خودِش به طبقه بالای کافه بُرد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vahidov.com/blog/?feed=rss2&amp;p=421</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تمرین</title>
		<link>http://www.vahidov.com/blog/?p=419</link>
		<comments>http://www.vahidov.com/blog/?p=419#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Aug 2010 20:48:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vahidov.com/blog/?p=419</guid>
		<description><![CDATA[شهرشون قانونِ عجیبی داشت؛ هیچ باکر(ه) ای نباید اعدام می شد. حتا پسرهایی که هنوز ازدواج نکرده بودن، اینطور محسوب می شدن و مشمول مقاربتِ قبلِ اعدام می شدن. برای همین شغلهای جدیدی تو زندونها تولید شد. شغلِ دخترک همین بود. جمله های جالبی از پسرهای اعدامی موقعِ مقاربت می شنید؛ به خاطرِ تو هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شهرشون قانونِ عجیبی داشت؛ هیچ باکر(ه) ای نباید اعدام می شد. حتا پسرهایی که هنوز ازدواج نکرده بودن، اینطور محسوب می شدن و مشمول مقاربتِ قبلِ اعدام می شدن. برای همین شغلهای جدیدی تو زندونها تولید شد. شغلِ دخترک همین بود. جمله های جالبی از پسرهای اعدامی موقعِ مقاربت می شنید؛ <em>به خاطرِ تو هم که شده نمی گذارم اعدامم کنند. مطمئن باش پس از مرگم هم با روحم تو رو تماشا خواهم کرد. تو بهشت منتظرت هستم، شک نکن. این شغل رو ترک کن و با کسی ازدواج نکن تا تو جهان باقی زندگی کنیم.</em></p>
<p>ولی دخترک برگه ی تاییدیه رو امضا می کرد و می رفت.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vahidov.com/blog/?feed=rss2&amp;p=419</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نفس</title>
		<link>http://www.vahidov.com/blog/?p=413</link>
		<comments>http://www.vahidov.com/blog/?p=413#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Jul 2010 18:54:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vahidov.com/blog/?p=413</guid>
		<description><![CDATA[رو زمین نشسته بود و زانوهایش رو بغل کرده بود. به دیوارِ اتاقِ کوچکش در طبقه ی زیرِ همکف تکیه داده بود. بالای دیوارِ روبروش دو پنجره ی مستطیلی کوچک بود که یکی از آنها باز بود. از اونجا صدای رعد و برق رو می شنید و صدای قطره های بارون که به آبهای جمع [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>رو زمین نشسته بود و زانوهایش رو بغل کرده بود. به دیوارِ اتاقِ کوچکش در طبقه ی زیرِ همکف تکیه داده بود. بالای دیوارِ روبروش دو پنجره ی مستطیلی کوچک بود که یکی از آنها باز بود. از اونجا صدای رعد و برق رو می شنید و صدای قطره های بارون که به آبهای جمع شده لای سنگفرش های کوچه، و به شیشه ی پنجره می خوردند. گاهی هم صدای پای کسایی که از اونجا رد می شدن رو می شنید. بوی خاک حس می کرد و گاهی سرما بدنش رو می لرزوند. صدای پایی رو شنید که انگار داشت توی کوچه به پنجره نزدیک می شد؛ دو نفر بودند. درست روبروی پنجره ایستادَند. یکیشان رو پنجه هایش ایستاد. صدای بوسه ای شنید و سرش رو روی زانوش گذاشت. او، نقشِ اولِ این بوسه بود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vahidov.com/blog/?feed=rss2&amp;p=413</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دیگر</title>
		<link>http://www.vahidov.com/blog/?p=407</link>
		<comments>http://www.vahidov.com/blog/?p=407#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 28 May 2010 11:55:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vahidov.com/blog/?p=407</guid>
		<description><![CDATA[نسترن علاوه بر اینکه به خواهرِ کوچیکترِش حسودیش می شد، قند خوردن هم دوست داشت. چایی دوست نداشت ها، ولی برای اینکه قند بخوره مشقتِ خوردنِ چایی رو هم تحمل می کرد. مامانِش ولی هنوزم فک می کنه که نسترن چایی دوست داره. نسترن الآن بزرگ شده و دوست نداره از بچگیاش زیاد تعریف کنه، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نسترن علاوه بر اینکه به خواهرِ کوچیکترِش حسودیش می شد، قند خوردن هم دوست داشت. چایی دوست نداشت ها، ولی برای اینکه قند بخوره مشقتِ خوردنِ چایی رو هم تحمل می کرد. مامانِش ولی هنوزم فک می کنه که نسترن چایی دوست داره. نسترن الآن بزرگ شده و دوست نداره از بچگیاش زیاد تعریف کنه، راستِش خودِ نسترن هم نمی دونه که بچه بوده این کارو می کرده. اصلن دیگه قند هم دوست نداره، بارها شده چاییش رو حتا بدونِ قند خورده. ولی هنوز به خواهر کوچیکش حسودیش میشه. خواهر کوچیکش روحیه ی حساسی داره. یک کم نگرانه، شیش سال دیگه شونزده سالِش میشه و واسه اولین بار تو آغوشِ حمید میره، تویِ یه کوچه ی بن بست، بعد از مدرسه. نسترن حسی داره که اسم نداره. می فهمه، نگرانه، مطمئن نیست و هنوز هم حسوده.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vahidov.com/blog/?feed=rss2&amp;p=407</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شفاف ۲</title>
		<link>http://www.vahidov.com/blog/?p=404</link>
		<comments>http://www.vahidov.com/blog/?p=404#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 24 May 2010 14:52:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vahidov.com/blog/?p=404</guid>
		<description><![CDATA[باید یه جایی یه نکته ی غیر عادی داشته باشه تا بشه، نکته ی غیر عادیش هم اینه که لاله تصمیم گرفت که بره بشینه صندلیِ آخرِ اتوبوس، از صبح تا شب و یادداشت کنه که چی اطرافش می گذره. یه خودکارِ آبی داشت و یه دفترچه سیمی با کاغذهایِ کوچیک. از صبح شروع کرد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>باید یه جایی یه نکته ی غیر عادی داشته باشه تا بشه، نکته ی غیر عادیش هم اینه که لاله تصمیم گرفت که بره بشینه صندلیِ آخرِ اتوبوس، از صبح تا شب و یادداشت کنه که چی اطرافش می گذره. یه خودکارِ آبی داشت و یه دفترچه سیمی با کاغذهایِ کوچیک. از صبح شروع کرد به نوشتن تا شب.  چیزِ جالبیم که نظرِش رو جلب کرده بود ممکن بود یکی از اینها باشه:<br />
یه دسته اسکناس که کفِ اتوبوس افتاده بود.<br />
یه پیرمرده که اومده بود تو قسمتِ زنونه نشسته بود.<br />
یه آقا که با راننده دعواش شد، آخه راننده تو ایستگاه نگه نداشته بود.<br />
پسره که همراه مامانش سوارِ اتوبوس شده بود و با میله هاش بارفیکس می رفت.<br />
موتوری ای که تصادف کرده بود بیرون اتوبوس، و مرده بود.<br />
خوب، پسره هفت هشت بار اولِ ایستگاه میومد تو اتوبوس و چند دقیقه برای خانمها درموردِ طرزِ کارِ یه مدل رنده که می فروخت توضیح می داد. پسره بارِ چهارم پنجم فهمیده بود که این دختره امروز زیاد تو این ایستگاه صندلیِ آخر نشستهو می نویسه. ساعت حول و حوشِ شیش و نیمِ بعدازظهر بود و اتوبوس که از نقاطِ مسکونیِ شهر به سمتِ مرکزش می رفت خلوت تر بود. پسره باز اومد و این دفعه فقط تو چشمایِ لاله نگاه می کرد و براش درموردِ رنده توضیح می داد. لاله لبخند زد و گفت که حفظه طرزِ کارِشو. از پسره رنده خرید و ازش پرسید از صبح چند تا فروخته. پسره گفت اون روز خوب فروخته. لاله ایندفعه ایستگاه کنارِ خونه پیاده شد و رفت.  دفترچه رو گذاشت رو میزِش و خوابید. وسطِ شب از خواب پرید، گرسنش بود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vahidov.com/blog/?feed=rss2&amp;p=404</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قدرت</title>
		<link>http://www.vahidov.com/blog/?p=398</link>
		<comments>http://www.vahidov.com/blog/?p=398#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 20 May 2010 16:59:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vahidov.com/blog/?p=398</guid>
		<description><![CDATA[حق داریم، که وقتهای خیلی کمی رو فکر کنیم و بقیه اش چاره سازی کنیم. فکر کردن مناسب نیست برای اون فعلی که من دوست دارم بهش بگم &#8220;چاره سازی&#8221;، چون فکر کردن علتِ بودنه، بودنی خاص که برای حیوونِ ناطقی مثلِ آدمه. فکر کردن کاریه که شاید ماهها بگذره و انجام ندیم؛ با اینکه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حق داریم، که وقتهای خیلی کمی رو فکر کنیم و بقیه اش چاره سازی کنیم. فکر کردن مناسب نیست برای اون فعلی که من دوست دارم بهش بگم &#8220;چاره سازی&#8221;، چون فکر کردن علتِ بودنه، بودنی خاص که برای حیوونِ ناطقی مثلِ آدمه. فکر کردن کاریه که شاید ماهها بگذره و انجام ندیم؛ با اینکه سرگرمِ چاره سازی برای حلِ یه مساله یا سیر کردنِ خودمون هستیم. و اون فکر کردن لذتی داره که هیچ چیزی که بواسطه ی چاره سازی به وجود میاد نداره. اون باعث شد بفهمم. لازم نیست فکر کنی که چون دلیلِ احساسات و افکار و حتا رویاهات رو پیدا کردی ارزشِ اونها رو کم کردی، خدا رو تنزل می دی تا هورمونهات. واسش دنبالِ تعریف نیستی، حتا اگه پیشِ خودت ثابت کنی نیست. چون می شناسیش، دیدیش. و حالا حسش می کنی که برای اینکه به تو نزدیک بشه، چقدر برای کوچیک شدن قدرت داره.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vahidov.com/blog/?feed=rss2&amp;p=398</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>استهلاک</title>
		<link>http://www.vahidov.com/blog/?p=395</link>
		<comments>http://www.vahidov.com/blog/?p=395#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Apr 2010 19:59:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vahidov.com/blog/?p=395</guid>
		<description><![CDATA[چقدر آسونه درک کردنِ پیرمرد، که نشسته و بدنش درد می کنه و غرورش نمی ذاره چیزی بگه. شاید تحملِ این درد هم بعد از همه ی زندگی ارزشِ نگه داشتنِ غرورو داشته باشه. 
درست وقتی که فکر می کنی تنهایی، کافیه یه باد بیاد و همراه تکون دادنِ برگِ درختا به صورتت بخوره، اونموقع از تهِ دلت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چقدر آسونه درک کردنِ پیرمرد، که نشسته و بدنش درد می کنه و غرورش نمی ذاره چیزی بگه. شاید تحملِ این درد هم بعد از همه ی زندگی ارزشِ نگه داشتنِ غرورو داشته باشه. </p>
<p>درست وقتی که فکر می کنی تنهایی، کافیه یه باد بیاد و همراه تکون دادنِ برگِ درختا به صورتت بخوره، اونموقع از تهِ دلت به درختها و علفهای هرز لبخند می زنی. زندگی اینه. با خودت که نباشی تنهایی.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vahidov.com/blog/?feed=rss2&amp;p=395</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شفاف</title>
		<link>http://www.vahidov.com/blog/?p=384</link>
		<comments>http://www.vahidov.com/blog/?p=384#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Apr 2010 20:21:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vahidov.com/blog/?p=384</guid>
		<description><![CDATA[خلیل قد بلند بود و ریشو. آدمها رو می دید بغض می کرد و می رفت یه جا گریه می کرد. فکر می کرد، اونقدر که گریه اش تموم می شد و راحتی رو حس می کرد. اسفندیار ولی یک کم چاق بود. موهای فرفری و کوتاهشو با ژل براق نگه می داشت. تولدِ دوستِ اسفندیار بود. اسفندیار انگشتِ کوچیکه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خلیل قد بلند بود و ریشو. آدمها رو می دید بغض می کرد و می رفت یه جا گریه می کرد. فکر می کرد، اونقدر که گریه اش تموم می شد و راحتی رو حس می کرد. اسفندیار ولی یک کم چاق بود. موهای فرفری و کوتاهشو با ژل براق نگه می داشت. تولدِ دوستِ اسفندیار بود. اسفندیار انگشتِ کوچیکه دستِ راستش رو با لبخند به دوستش کادو داد تا دوستش بتونه موزیکی که تو ذهنشه رو با پیانو بزنه. کتایون و سحر داشتن با هم کنارِ یه دیگ خداحافظی می کردن که دیگ برگشت روشون. اول دردشون گرفت ولی بعدش خوب شدن فقط دیگه نتونستن حرف بزنن. اسفندیار اولش خندید ولی بعدش که صداشونو نشنید دیگه نخندید. خلیل سمت راستِ اسفندیار ایستاد و یک کم دولا شد تا تو کادر عکس جا شه. عکس گرفت و رفت گریه کنه.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vahidov.com/blog/?feed=rss2&amp;p=384</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اعتقاد</title>
		<link>http://www.vahidov.com/blog/?p=374</link>
		<comments>http://www.vahidov.com/blog/?p=374#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Mar 2010 14:08:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vahidov.com/blog/?p=374</guid>
		<description><![CDATA[
عکاس:(Jeff Widener (AP
منطق من و خیلیهای دیگه یه نظر مشترک درمورد اعتقاد داره. اعتقاداتِ یه نفر شخصیه. ولی اعتقادات یه نفر صددرصد هم شخصی نیست، چون خیلی از عقاید یه نفر مستقیم یا غیر مستقیم روی آدمهای دیگه تاثیر می ذاره و ممکنه باعث رنجشِ اونها بشه. من مطمئنم اعتقادِ کسی نباید باعث رنجش بقیه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://www.vahidov.com/blog/images/tankman.jpg" alt="Tank Man" /><br />
<em>عکاس:(Jeff Widener (AP</em></p>
<p style="text-align: right;">منطق من و خیلیهای دیگه یه نظر مشترک درمورد اعتقاد داره. اعتقاداتِ یه نفر شخصیه. ولی اعتقادات یه نفر صددرصد هم شخصی نیست، چون خیلی از عقاید یه نفر مستقیم یا غیر مستقیم روی آدمهای دیگه تاثیر می ذاره و ممکنه باعث <em>رنجش</em>ِ اونها بشه. من مطمئنم اعتقادِ کسی نباید باعث رنجش بقیه بشه. حالا تنها چیزِ مهمی که باید تعریف بشه همین رنجش هست. کسی که طرفدار اجتماعی بودن اعتقادات (و در نتیجه سیاسی شدن دین) بود، اینطور می گفت که &#8220;کشور نمی خواد مثلا با اجباری کردن عفت و منع محرمات اسلامی کسی رو به زور به بهشت بفرسته، هرکسی تو ایران، چه اعتقاد به دین داشته باشه چه نداشته باشه باید اینها رو رعایت کنه تا <em>اون بقیه رو به جهنم نفرسته</em>.&#8221; وقتی که بحث درمورد اعتقاده، مسخره ست این جمله، اعتقادی که با دیدن بی اعتقادی از بین بره نشون دهنده ضعفِ اون اعتقاده. خیلی درمورد تعریف اون رنجشه فک کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم هنوز.</p>
<p style="text-align: right;"> </p>
<p style="text-align: center;"><a title="Jeff Widener" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Jeff_Widener"></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vahidov.com/blog/?feed=rss2&amp;p=374</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
