آرشیو برای ماه : اسفند, ۱۳۸۷

خم

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

دیروز کلا یازده ساعت بیدار بودم که دو ساعتشو سرپا ایستاده بودم و به نصیحتهای یه پیرمرد باسواد دم دانشکده علوم گوش می دادم. حرفهای خوبی می زد ولی نامردیه اگه نکته های خوبشو بگم شما بشینید و بخونید. چون من واسه همینادو ساعت وایسادم. اگه می خواید بشنوید برید پبش به پیرمرد که قیافش آدم حسابی می خوره بگید “ببخشید لطفا منو نصیحت کنید…”

زندگیم به طرز لذت بخشی تکراری شده. امروز واقعا حس کردم کمبود بزرگی دارم تو زندگیم ولی برای رفع کمبود خیلی سردم. بی حوصلگیم نسبت به همه چیزبرام لذت بخشه. تو موقعیت خطرناکی هستم اگه الآن کنترل نشم ممکنه یه آدم خیلی وحشتناک بشم. چرا انقد اخیرا گربه ها دنبال بازی می کنن؟

دوباره لازم شد برم نونوایی. خیلی جالبه! مردم چه جوری زرنگی می کنن… صف یه دونه ای کسی نبود. بعد یکی هی می رفت دم نونوایی می گفت من یه دونه ای ام یه دونه بده. می داد. دوباره می رفت ته صف یه دونه ای که در واقع همون سر صفه، یکی دیگه می خرید. یه آقاهه که خیلی بوی سیگار می داد و تو صف به زنش هم فحش داد داد زاد که آقا چیکار می کنی؟ پسره هم خیلی منطقی توضیح داد داره چیکار میکنه. همینطور هم پنج تا نون خرید. اون آقا هه که بوی سیگار می داد گفت افغانیا نون زیاد می خرن بخاطر جمهوری اسلامیه. افغانیه بیچاره هم فقط می خندید. گفتم باز اینا نون می خورن خونه می سازن که من و شما توش بشینیم. ما چیکار می کنیم؟ آقاهه گفت “ما پول درمیاریم بدیم اینا خونه بسازن.” اون موقع به علم اقتصاد علاقمند شدم.

فندق

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

اون دنیا دهنم سرویسه.

چه لذت بخشه از دانشجوهای امیرکبیر بپرسی “شما تو قبرستان امیرکبیر تحصیل می کنید؟”

قدیما چقد بیشتر آدما ارزش داشتن… کاست پخش کنِ واکمن سونی به زور کاستو می چرخوند تا موزیک گوش بدی. نگاتیو ۳۶تایی می خریدی هر عکست خاطره می شد. الآن چی؟ همه چی شده کمیت. معنای کیفیت از اصیل بودن به Bitrate و Megapixel تغییر کرده…  دلم سوخت وقتی واکمن سونی و دوربین یاشکای برادرم رو تو کمد دیدم که خاک گرفته بودن. حرف جالبی زد برادرم، گفت سایبرشاتی که پارسال خریدیم الآن تو ویترینا نیست، ولی این دوربینِ یاشیکا هست و مردمم هنوز می خرنش…

من دیگه کاری به کار دانشگاه ندارم. دیگه نوشته ای با برچسب دانشگاه نخواهیم داشت!

ارس

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

 

مسخره نکنید خوب کسایی هم غیر از من هستن که آمپلی فایر گیتارشونو رو میز عسلی می ذارن برای ارتِ شون هم از سیمِ سه راهی استفاده می کنن و ولتاژ صفر رو از لوله گاز کنار اتاقشون می گیرن…

حس می کنم مریض شدم. بیمار نه ها. مریض. تا حالا به کسی گفتی “مگه مریضی؟”؟ از همون مریضیا.

من  هنوزم موزیک November Rain رو دارم گوش می دم. خودمم متولد نوامبرم ولی همچین بارونای خاصی نداره… می دونم مهم خود آدمه که شرایط رو باید خاص کنه. خوب تو برنامم هست که امسال بارون نوامبریِ خاصی داشته باشم. خدا خیرشون بده واسه من جوون بی انگیزه واسه زندگی انگیزه درست کردن… خاص کردن آبان سال دیگه رو نمیگم ها. اینکه یه روز یه کنسرت مثل همین November Rain ترتیب بدیم و سولوهاشو خودم بزنم… واااای! آخه علاوه بر یه گروه کُرِ فوق العاده، یه پیانو، پونزده شونزده تا ویولن، فلوت و سه تا گیتار الکتریک و یه بیس و یه آکوستیک سیمی و یه درام فقط اون سازایی هستن که من متوجشون می شم.

رو خودم تحقیق کردم به این نتیجه رسیدم که نمی تونم تنها باشم. از اونام که اگه تو نگهبانی بشینم یکی بیاد ازم آدرس بپرسه بحثو تا ماهواره ی امید و تخریب جنگلها هم پیش می برم تا باهاش حرف بزنم. مساله ی طبیعی ای اِ. چون تصمیم دارم خیلی فکر نکنم تو زندگیم. تنهایی هم باعث فکر و نتیجه گیری عباراتی نظیرِ من هستم و من نیستم پس خدا هست و من خدا هستم و من و خدا نیستیم و ایناست که من اصلا حوصلشونو ندارم.

چقدر همه چی ساده تر از اونیه که فکرشو می کردم. همه چی مثل قبله. نسل من با نسل قبل و نسل برادر بزرگترم هیچ فرقی نداره.

 

سای

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

دنبال یه پیشنهاد خوبم برای ادامه ی زندگی.  پیشنهاد خودمه این بوده. بگیر مستقیم برو جلو تا تموم شه. شک دارم تو اینکه آیا واقعا لازم نیست من کار خاصی بکنم؟ اگر زمان نبود عدد یک هم نبود اونوقت هیچوقت پشیمون نمی شدی.

بعضی وقتا نمی شه خودمو با چیزای ساده سرگرم کنم. سه ساعت با خودم کلنجار رفتم تا بخوابم. نمیشه. تنبلم. بعضی صبحا فرق خواب و بیداری رو نمی فهمم. تازگیها چه ساده میشه تارک دنیا شد. مجبورم فکر کنم. امشب بعد از مدتها فکر دارم می کنم. از حس بویاییم هم استفاده کردم تا به چیزای ساده تر فکر کنم. از شنوایی هم. انگار واقعا نمیشه. امیدوارم شما هم خودتونو تو خواب ببینید. تو خواب به آیینه نگاه کن. تو چشمای خودت خیره شو و سعی کن فریاد بزنی. ولی نمی تونی. فقط چشماتو نگاه می کنی تو آیینه. همه ی اتاقتو می بینی انگار بیداری. ولی می دونی خوابی. سعی می کنی به زور چشماتو وا کنی. فکر می کنی دیگه باز شده. ولی نه، هنوز خوابی. فکر می کنی کامپیوترتو روشن کردی و داری می نویسی. ولی یه چیزی اذیتت می کنه. اینکه تو آیینه  خودتو نمی بینی. اینکه  دستات تغییرشونو فقط تو ذهنت ایجاد می کنن. می فهمی خوابیدی. معتقد می شی که چیزی غیر از آرایش نورونها هم عوض میشه تو خواب. امیدوارم بیدار باشم. امیدوارم الآن که رومو بر میگردونم تو اتاق تاریکم خودمو نبینم که بالای صندلیم وای سادم و دارم مانیتورو نگاه می کنم. شاید خودمو ببینم که رو تختم دراز کشیدم و چشمامو بستم. شاید ظاهرم زشتتر شده باشه. یک کم پوسیده. شاید این من نیستم که دارم مینویسم. الآن می خوام جیغ بزنم. ولی می ترسم بیدار شم.

آبی

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

 

 چرا اینطوری شد؟ چرا دوستهای صمیمی من بیشتر از دانشگام نیستن؟ من خودمو خیلی بالا می گیرم؟ شایدم خیلی نمی شناسم آدمهای توی دانشگاهو. به هر حال پنج ماه گذشته و من تو دانشگاه فقط یک یا دوتا دوست دارم که دوستیم با اونام داره کمتر میشه. من تاحالا این تجربه رو نداشتم. لطفا اگر رشته ی تحصیلیِ شما مهندسی برق دانشگاه صنعتی خواجه نصیره، از اینجا به بعد این پستو نخونید. مرسی.

چرا اینطوری؟ شاید انتظار من زیاده ولی این انتظار اگه زیاد بود تا الآن انقدر خوب برآورده نشده بود. شاید محیط دانشگاه آدمو عوض می کنه… چرا من بیشتر وقتمو با دوستای دبیرستان، محل کارم و حتی با دوستای راهنماییم می گذرونم؟ این طبیعیه؟  چرا وارد هیچ بحثی نمی شم؟  یکی تصمیم گرفته رک باشه و خیلی ناشیانه داره تصمیمشو اجرا می کنه. یکی فکر میکنه من دنبال فلان دختر دانشگاهم… اونجا کسی راجر واترز و نیروانا رو نمی شناسه. کسی چیزی از ابن عربی نمی دونه. کسی کتاب چنین گفت زرتشت و نخونده. کسی با سیستم عامل یونیکس یا مکینتاش کار نکرده. هیچکی دنبال نوشتن برنامه تحت سیمبین نیست. مطمئنا اینا هیچکدوم ارزش نیستن، اینا آدمایی شبیه من میسازن فقط. چیزی که تو محیط دانشگاه -فقط به عنوان محیطی که وقتمو توش می گذرونم- بهش نیاز دارم.

بنگ

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

موشک امید، یک موشک نیست.  دارای دو موشک است، موشک اولیه و موشک ثانویه.

محمود احمدی نژاد – سخنرانی ۲۲بهمن ۱۳۸۷

من عاشق جمله ی اول این عبارتم. از اون جمله هاست که باید رو در و دیوار مدرسه ها بنویسن. چه لزومی داره که یه رئیس جمهور بیاد درمورد موشک برای مردم توضیح بده؟ خندیدم وقتی داشت نحوه ی تو مدار قرار دادن موشک رو برای مردمی توضیح می داد که اون پایین داشتن با گوشیاشون فیلم می گرفتن و به دوربین صدا و سیما لبخند می زدن.

گوشیم بهتر از ام پی فور ام موزیک پخش می کنه، فقط حافظه اش کمتره. من الآن حس می کنم پولمو ریختم دور.

امروز داییم اومده بود خونه صدای گیتارم از تو اتاقم میومد اومد گفت “سیمشو بد وصل کردی؟ چرا خر خر می کنه؟” افکتشو خاموش کردم گفت “آها، چش بود؟”

سیستم آموزشی ایران مثل قیف بر عکس نیست. مثل کاسه اس. من راحت کنکور دادم اومدم دانشگاه الآن فکرشم نمی تونم بکنم که یه روز لیسانس گرفته باشم.

طبق عادت

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ایران رو تبریک می گم. باور کنید این تبریک واقعیه. من خوشحالم. یعنی اگه الآن تو کشوری بودم که شاه داشت خیلی اذیت می شدم. فک کن، مادرم تعریف می کرد که می رفتن با ولیعهد، یه پسر یازده دوازده ساله ی خنگ، فقط چون باباش شاه بود وسط فوتبال بازیش مصاحبه می کردن و نظرشو درمورد درسا می پرسیدن و منتظر روزی بودن که باباش بمیره و شاه شدنشو جشن بگیرن. این احمقانه است! نگو که الآن کلی بیشتر داره  پارتی بازی می شه و اینا. فقط حفظ ظاهر کافیه تا شرایط خیلی بهتر بشه. الآن هر مشکلی هست از خودمونه. از همه ی ایرانیا. اگه از فلان وزیر ناراحتی بری ببینی می فهمی که می شه بابای دوست دوستت. یا اگه خودت جای اون بودی همین کار رو می کردی. نمی دونم شاید حرفمو خوب نزدم ولی امیدوارم که اتفاقهای خوب اساسی ای که با انقلاب افتاد رو متوجه بشیم و نادیده نگیریمشون.

قضیه ی ولنتاین چیه؟ ببین می دونم و می دونم که می دونی کشیش بوده و این اراجیف، حرف من یه چی دیگس، قضیه اش چیه؟ از کجا پیداش شد؟ بابام پرسید چرا جعفر (سوپری محل) عروسک قرمز شیطون گذاشته می فروشه؟ گفتم شاید واسه ولنتاینه. متوجه نشد منظورمو تا براش توضیح دادم و با لحن جالبی گفت زمان ما این چیزا نبود والا! آره نبود، واقعا نبود.زمان برادرم که ازم دوازده سال بزرگتره هم نبود. خوب از بی کاری که بهتره. باشه. اصلا هر روز به مناسبت بذاریم یه تیکه از بوداییا، یه تیکه مسیحیا، عید قربان و مهرگان و سپندارمز و اینا هم بگیرم. یهودیا هم روزای خوبی دارنا… اصلا میشه جشنهای ملیِ کشورهای دیگه مثل برزیل رو هم جشن گرفت. هالووین،  شکرگزاری، به قول یکی از اساتید “ماشالله خودتون بهتر از من می دونید…” مقصر دولته که اینقدر خودشو از مردم دور کرده. یعنی هم خود دولت می دونه هم مردم . هردو با این قضایا کنار اومدن. که تلویزیون یه چی پخش می کنه، مردم یه چی دیگه می بینن. واسه فوت آیت الله خمینی تعطیل می کنن مردم می رن شمال، یعنی کاملا عادیه این قضیه. دولت می دونه، مردمم می دونن.

صبح رفتم دانشگاه دیدم درشو قفل کردن، تا دم درش رفتم یادم افتاد امتحانای کارشناسی ارشد و دکترای دانشگامونه. واسه اینکه ضایع نشم به دربونه گفتم حاجی توروخدا بذار برم تو یه کار فوری دارم. پرسید چیکار داری؟ گفتم یه چیزی تو سایت جا گذاشتم… گفت باشه بدو برو زود بردار. رفتم از آبخوری آب خوردم به کم قدم زدم از دربونه تشکر کردم رفتم شرکت (اینم برای اینکه ضایع نشم) آخر شب، حدود ۱۱:۳۰ که بعد از ملاقات با عباس و احمد و وحید و دوستانش و شام خوردن با عباس و احمد خواستم بیام خونه کرایه ی میدون پونک تا خونمونو با آدامس اوربیت دادم چون هرچی گشتم دیدم تو جیبام پول ندارم.

آها

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

الآن که کی برد فارسی بود و سعی کردم به انگلیسی بنویسم آها، باعث شد یاد یه خاطره بیفتم. قضیه اینه که با یکی از بزرگان شرکت داشتم با Office Communicator صحبت می کردم که برای برنامه ی دیگه ای کی بردمو فارسی کردم. بعد با کی برد فارسی ندید سه تا کلیدِ a، h و a رو زدم به خیالِ aha، ولی چیز دیگه ای رفت و شد آنچه نباید می شد. وانصافا  اون کلمه ی فارسی بعد از توضیحات ع.م. چقدر مناسبتر بود از آها.

چه اروتیک!

قضیه ی این نوشته های کنار جاده ها (مخصوصا کرج-چالوس) چیه؟ چیه هر ۵ متر عکس قلب کشیدن و توش اسم نوشتن؟ آخه انصافا نه لذتی داره نه کار خاصیه، نه پولی به آدم میدن. بالای تونل دوستمون رفته یه قلب کشیده توش نوشته “نور الله و طاهره” حتما نورالله مشغول صخره نوردی بوده و طاهره تشویق می کرده از پایین.

فکر کنم تا آخرای ترم دو نمره های ترم یک ام اومده باشن. دانشگاه چرا انقد بی صاحابه؟ خوبه اینطوری یعنی الآن من باید حس بزرگ شدن داشته باشم و حس کنم با جنبه ام و در دیزی بازه و واسه گربه دنبال لُنگ بگردم؟ خوب آخه دیگه گندش و درآوردن… از استاد راهنما هه برای همنیاز کردن امضا میخوام، بهش میگم ریاضی۱ شدم هشت، میگه به استادت بگو واست کادو بگیره. حالا خدا رو شکراونجا کسی نبود ولی من اون آقا رو دفعه اولم بود می دیدیم و انقد صریح درمورد نمره بهم کنایه  زد که باورم نشد. مثل اینکه راننده تاکسی درمورد نمرم نظر بده که البته اون بیشتر حق داره چون چندبار من و تا دانشکده برده و آورده.

الآن هم جزء اون هفتاد درصد مواقعیه که November Rain ِ گانز ان روزز رو گوش میدم.

سکوت

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

متن زیر (که قسمتی از متن موزیک Smells Like Teen Spirit است)  رو تو قسمت ترجمه ی بابیلون وارد کردم. همین متن، ترجمه شدش به فارسی، بعدش اومده.

With the lights out its less dangerous.
Here we are now.
Entertain us.
I feel stupid and contagious.
Here we are now.
Entertain us.
A mulatto.
An albino.
A mosquito.
My libido.

با این چراغ راه خود را از خطر ناک است. در اینجا ما است. مهمانیکردن‌ از ایالات متحده است. من احساس و حامل بیماری‌ها مسری احمقانه است. در اینجا ما است. مهمانیکردن‌ از ایالات متحده است. دورگه‌ که. یک شخص فاقدموادرنگ دانه. نیش پشه است. هوس‌ من.

جدا از همه ی احمقانه بودنش، اینکه چه اصراری داشته که us رو US ببینه و اونو ایالات متحده ترجمه کنه عجیبه.

گویا اون بنده خدا که عکس بچگیاش تو آلبوم کاورِ آلبومِ  Never Mind ِ نیروانا بصورت لخت مادرزاد گذاشته شده و تو آبه و داره میره سمت اون اسکناس یک دلاری، الآن ۱۷ سالشه و از زندگیشم راضیه. پست چهارمِ این آرشیو رو بخونید. البته من هم چنین عکسی دارم ولی نه اونقدر مشهور که یکی تو ژاپن بذارتش تو وبلاگش و پایینشم عکس الآنمو بزنه.

تو سایت دانشکده ام، یه بنده خدایی کنارم نشسته داره با ماشین حساب ویندوز با نمره هاش بازی می کنه تا معدلش بره بالای ۱۲ آخرین خبری که ازش دارم ۱/۱۲ بود. الآن هم اعصابش خورد شد همینطور enter رو نگه داشت و ماشین حساب بدبخت هی تقسیم بر ۱۵ می کرد. الآن هم به مانیتور خیره شده و دقیقا با ریتم موزیکی دازم گوش می دم کلید enter رو میزنه. به یه عدد خیلی بزرگ رسیده. اون عدد رو تقسیم بر ۱۱۴ می کنه و ماشین حساب رو می بنده. الآن نگام کرد و من لبخند زدم بخاطر غریضه ام. لاگ آف کرد رفت.

من خیلی آدم فضولی نیستم. می دونید که…

کسی که دیده، ویدئوهای The Division Bell ِ پینک فلویدِ عزیز کلا شبیه دیجیمون ان؟ من که غیر از High Hopes که انیمیشن نداره با هیچکدوم حال نکردم.

تواناییِ انسان رو برای وقف دادنِ خودش با شرایط جدید تحسین می کنم. خوبیِ انسان و کلا حیوون تو اینه که رو اجزاء کوچیک خیلی حساب نشده تو ساختشون و بخاطر همین خیلی انعطاف زیادی دارن.