آرشیو برای ماه :
فروردین, ۱۳۸۸
نوشته شده در قسمت :
نوشته توسط :
admin
هیچ جا خونه خود آدم نمیشه. رفتیم سفر به شهرهای گیلان و چهار، پنج روز زندگی توی خونه ای هشتاد متری تو منظریه ی رشت رو تجربه کردیم. از اوضاع فنی وسیله نقلیه مون همین رو بگم، برای اینکه وقتی ماشین آتیش گرفت انفجارش تا شعاع کمتری از اطراف رو در بر بگیره، همیشه با بیست، بیست و پنج لیتر بنزین حرکت می کردیم. اعصابم هم از این تبلیغات کنار راههای بین شهری که خیلی احمقانه آراسته شدن و فونت و رنگِ مسخره ای دارن هم خورد شد. واقعا بی تاثیر به نظر میاد. یک کم هم خوب بگم، بیا، آخه بد بود دیگه. رفتیم شیطون کوه که بهش بامِ سبزِ لاهیجان هم می گن، اون بالا یه عده لوس و به قول یزدیها خُنُک، رفته بودن بالای داربست و برنامه نوروزی اجرا می کردن، با کیبردی که فقط دیمبول و دامبول می کرد و یه یارو لباس قرمزه که فک می کرد حاجی فیروزه و خیلی بچه باحالیه و واسه ثابت کردن این قضیه هی می گفت “دختر پسر” و انصافا جای خوبی هم گیر آورده بود و مخاطبانش هم خوشحال و امیدوار بودن و حس تنوع می کردن و “آخجون، مثل اینکه جنگ تموم شده و جمهوری اسلامی منعطف” و آتیش زیر درخت و ایستکی که هزار تومن به فروش می رفت و تله کابین روی مزرعه چایی و اونور تله کابین روی مزرعه چایی مه گرفته که قشنگ بود و پاکت انواع محصولات چی توز روی زمین تا جایی که رفتنش آسون بود و زوج هایی که به هم چسبیده بودن و وقتی از کنارشون رد می شدی با عصبانیت بهت نگاه می کردند، تو جاهایی که رفتنشون سخت بود و خلوت بود و یک کم دور تر داد زدن و اکو شدن صدا و عکس و چایی خیلی پررنگ که وسط مزرعه های چایی لاهیجان، از سیلان اومده بود و مثل پیرمردهای دنیاگشته به سیلانی بودنش توی لاهیجان جلوی چاییهای سبز و جوون لاهیجانی که یه بوتشون واسه یه لیوان لازم بود افتخار می کرد. و عکس زیر:

مسیر برگشت شنبه صبح شلوغ بود خیلی منعطف برگشتیم رفتیم فومن و قلعه رودخانی که نشد بریم بالا و مرغی که داد میزد تخم بذاره گوساله کوچولو، آخه مرغه رفت صاف وسط خیابون، دلم به تاپ تاپ افتاد که ماشین بهش می زنه، بالهاشو از هم باز کرد و شیکمشو منقبض و قضای حاجت کرد دقیقا روی خط جدا کننده دو مسیر و رفت اونور خیابون و من خوشحال شدم که نمرد و حرکتشو نمادین دیدم درمورد غرور احمقانه ی انسانها وقتی به مرغها نگاه می کنن در حالیکه اون مرغ نشون داد که هم قابلیتش از آدم بیشتر (من که این کارو نمی کنم) هم تو دلش لحظه انقباض شکم گفت “قضای حاجت به این جاده هاتون و آسفالت و پتروشیمی و دستاورد های آدمیزاد مخرب” (که اگه نبود تو هم الآن نبودی مرغ گستاخ، اگر هم بودی بیشتر می بودی) رشت و منظریه و مردم خوشپوش و خوشبو و گلسار که خیابون قشنگی تو رشت بود و پیتزا پیزاریا که بر(ید/یم) بخور(ید/یم) خوب بود سفر، خدا رو شکر. جای شما خالی. بدم میاد این مغازه ها عکس بچه کوچولوهای داغونشون رو موقع کله پاچه خوردن و کلوچه گاز زدن و با موبایل حرف زدن و هر غلط دیگه ای می زنن به تابلوی مغازشون. شبکه باران هم که برای گیلانی سریال عید امسال رو به اسم سریال باران پخش می کرد. کار خوبی می کرد به نظرم.
نوشته شده در قسمت :
نوشته توسط :
admin
این روزها خوب می گذره، اینکه دیر می گذره هم بهترش کرده. خوب گذشتنش یه خوب گذشتن معمولی نیس ممکنه یکی که وضعیتمو بدونه واسم ناراحت باشه چون فقط یه بار از خونه رفتم بیرون تو این سه روزی که از عید گذشته. ولی کلا روزهای خوبین.
خوشم نمیاد از اینکه اخیرا به سیاست علاقمند شدم. ولی آخه جالبه، چون فامیل آیت الله خمینی و آیت الله خامنه ای شبیه همن و تفاوتشون تو زبون انگلیسی اصلا به چشم نمیاد، بعضی از غیرایرانیها فکر می کنن که Khomeini یه پست و منصبه تو جمهوری اسلامیِ ایران بعضی ها هم فکر می کنن که این همونه. یعنی آیت الله خامنه ای همون آیت الله خمینیه.
خیلی با این برنامه تلویزیونیِ کلاه قرمزی حال می کنم. یه حسی بهم می گه که از نیم رخ شبیه کلاه قرمزی ام. از کاراکتر پسر خاله هم خیلی خوشم اومد. مخصوصا اون موقع که گفت موقع تحویل سال دعا کرده نون سر سفره ی همه باشه. واقعا خوشم میاد شوخی و جدیش معلوم نیست.
از دو تا اصطلاح شدیدا بدم میاد که هردوشونو طی دو روز گذشته شنیدم و خوندم. یکی اینکه “این مسائل اون ور حل شده است” یکی دیگه هم اینکه می گن فلان چیز خودش اومده تو ایران ولی فرهنگش نیومده.
چه خوبه که من بعد از نوشتن اینا یه بار می خونمشون. یه طور نوشتم دقیقا انگار سر میز نشستم دارم با کسی که قراره همسر آیندم بشه حرف می زنم. همش خوشم میاد، بدم میاد، علاقمند شدم، حال می کنم و سایر عبارات مشابه.
نوشته شده در قسمت :
نوشته توسط :
admin
خدا رو شکر امروز موقع تحویل سال جلوی خودمو گرفتم، یه هو رفتم تو جو و داشتم خیلی زندگیمو اورویو می کردم. کار داشت به جاهای باریک می رسید. راستی، چرا انقد فکر می کنم ۸۷ خوب بود؟ یه تسلسل ناامیدکننده تو “که چی بشه؟” ها. داشتم بر میگشتم به سوالایی که تو دوازده سالگیم برام مطرح شدن.
قضیه چیه اینا رو در و دیوار می نویسن “ما هستیم”؟ احمقن. اون شورش طلبهایی که افتخارشون به بودنشونه و بودنشونم با کثیف کردن دیوارا نشون می دن به درد تحول ایجاد کردن تو مبالِ خونشونم نمی خورن. آخه چقد خنگ و کودن! (خوشم میاد اونقد حتا آدم حسابنکردنشون که فیلتر کنن بلاگ مسخرشونو) من شدیدن از حکومت الآنِ ایران راضیم. هر مشکلی هست از خودمونه. هر مشکلی.
ببین، اینکه اوباما واسه نوروز پیام داده به ایران ممکنه باعث بشه که خیلیامون جوگیر شیم و بگیم آخجون آمریکا می خواد باهامون دوست شه. ممکنه یکی هم مث من فکر کنه که این یه حیله مسخره است مخصوصا وقتی باراک سعی می کنه فارسی حرف بزنه و ایرانیا رو خر کنه. ولی خدا وکیلی ببینید آقای جوانفکر که بنده یه آشنایی هم باهاش دارم چقدر قشنگ به عنوان مشاور مطبوعاتی دکتر احمدی نژاد موضع می گیره. ببینید که تو چه جهان نا امنی داریم زندگی می کنیم، چقدر دشمن داریم و با چه آرامش عجیبی تو خیابونای مرکز شهر تهران قدم می زنیم. خیابونایی که شاید برای خیلیها یک نا امنی کوچیک توش یه آرزو باشه. کی اینو نگه داشته؟
از حجاب ناراحتیم؟ بخاطر حجاب از پدرمون ناراحتیم که تعصب داره، از برادرمون که چشمش عادت نداره و از دینمون، که همه ی ایرانیها اعتقاد داریم دین حقیه، نه از مسئولین کشور. گشت ارشاد و کارت سوخت رو احمدی نژاد برای خودش راه ننداخته، به خودش چی می رسه؟ اون آینده نگری کرده. راضی نگه داشتن حتا سی درصد از آدمای دم دمی مزاجی مثل ما ایرانیها هم یه شاهکاره. اینکه یه آدمی که مطمئنیم از جونشم بخاطر ایران می گذشته و تو جبهه بوده و جانباز هم شده حالا رهبرمونه اصلا قابل قیاس با ننگ وجود شاه نیست.
نوشته شده در قسمت :
نوشته توسط :
admin
این مرتیکه عوضی اگه سعی نمی کرد وسط موزیک Epidemic ادا دربیاره و داد بزنه و گند بزنه به ۶ دقیقه موزیک خیلی بهتر بود.
هنگام خواندن پست به عنوان آن دقت فرمایید. در طول خواندن پست نیز به تابلوی “وحید اُو” دقت فرمایید.
نوشته شده در قسمت :
نوشته توسط :
admin

خوشحالم از اینکه داره بهار میشه.
نوشته شده در قسمت :
نوشته توسط :
admin
خدایا به خدا داری شرمندم می کنی… این خدایی که می گم اگه دو تا چش داشته باشه یکیش با منه. اون یکیشم با اونیه که اولین بار این اصطلاحو ازش شنیدم.
شدم مث سیزده ساله ها. یه هو تصمیم می گیرم برم شرکت، میبینم خوشم میاد، تصمیم می گیرم که دیگه هر روز صب ساعت شیش پاشم برم شرکت. بعدش نمی تونم ولی دیگه نه ناراحت می شم نه به خودم میگم “دیدی نتونستی…” چون با همه ی اینا کنار اومدم.
یه استادی تو دانشگاه داریم (خدا خیرش بده از معدود استادایی بود که منو پاس کرد) که اخلاق درس می ده و معارف اسلامی و اندیشه و متون و اینا که درسایِ دینی ان. بعد سر همه کلاساش یه چیز می گه. میاد درمورد بهره مندی دائمی و شاهراه زندگی و دیوار مرگ و اینا حرف می زنه. کلا فکرای جالبی کرده تو جوونیش معلومه بچه باهوشی بوده. ولی خوب می شد گفت بیخیال. از اون “بیخیال” گفتنها هم نیست که پشیمونی داشته باشه.* آخه این عارفها و شاعرهای ما هم هی گفتن که ما چه غلطی کردیم و اینا که بیخیالِ اینجور اراجیف نشدیم. نباید به زندگی از یه لایه ای بالاتر فکر کرد. باید به یه چیزایی اعتقاد داشت و بقیه ی زندگی رو خیلی عادی گرفت به نظرِ من. این خاصیت آدمه، همه چیو بسط می ده مثلا یه بار می بینه یه زمانی گذشت و خوب ازش استفاده نکرد و می تونست بهتر باشه، واسه همین فک می کنه زندگیم اینطوریه. آره اینطوریه، ولی باید بدونیم برای اماده شدن برای چند ثانیه ای که مثلا زلزله میاد، اینکه ببینیم موقع اومدن زلزل باید کجا بریم و چیکار کنیم و کجا پناه بگیریم، باید چندین برابر اون چند ثانیه ای که زلزله میاد وقت صرف کنیم. حالا اگه بخوایم همین فکرو درمورد زندگی کنیم که چیزی نمی مونه ازش. همه اش داری فکر می کنی و نفهمیدی چی شد زندگی. به قولی خز، زندگی همین جویبار است که می گذرد. بله که همین جویباره. چون زندگی زمانه. جویبار هم حاویِ سرعته، و تو اون جمله هه گفتم “که می گذرد” پس اون فاصله ی گذشت قابل حس برای ادمو تقسیم بر محتویِ جویبار کردم و به دیمانسونِ زمان رسیدم و این یعنی زندگی. پس معتقد می شم، باید زندگی کرد، معتقد بود و لذت برد و کسی رو ناراحت نکرد.
ببین آخه فرق آدم و حیوون همین حرف زدنه دیگه. بخاطر همینم آدم آخرت داره و فکر داره. حالا ممکنه تو بگی چون ما آدمیم فک می کنیم آدم با بقیه فرق داره. پس من می گم چون حرف می زنی می فهمی آدمی پس آدم با بقیه فرق داره. حالا، به هر حال، تو رو به هرکی می پرستی بیا از این فرقمون سوء استفاده نکنیم و دروغ نگیم.
____
*حالا که دارم دوباره می خونم می بینم از اینجا به بعد نوشتم به طرز احمقانه ای نسبت به قبلش بی ربط نوشته شده. ن.
نوشته شده در قسمت :
نوشته توسط :
admin
اینو من خوندم. سولوشم من زدم، منم رو بیسش زدم. همونموقع که می خوندم می زدم میکروفونم رو پام بود هی میفتاد. به نظر خودم، به نسبت خودم، یه شاهکاره.
برای رفع سوء تفاهم درمورد اسامی معشوقه(ها):
گر بخواهی نام آن زیبا رخ شیرین سخن
رو تو قلب قلب را بر قلب قلب قلب زن
چنان از پسران دلبری می کرد گویی خود نیز مدتی پسر بوده.
از اینکه می بینم شمشادها برگهای کوچیکی در آوردن خیلی خوشحال میشم. یه رنگ سبز جالبی دارن که حس می کنم خیلی بکره، نه دودی روش نشسته نه جونوری ازش خورده یا ازش کنده. شاید موقعیت هورمونیم انقدر رمانتیک ایجاب کرده ولی به هر حال، از وقتی که اولین جوونه های برگ رو دیدم حس خوبی دارم.
رفت.
امروز می خواستم توضیح بدم که آره، یه اتوبوس می خواست بره مناطق عملیاتیِ جنوب، چپ کرد همه توش مُردن، همش اشتباهی می گفتم یه اتوبوسه داشت می رفت مناطق عملیاتیِ جنوب برگشت همه مُردن. دوستان ما هم هی با تعجب می پرسیدن که تو مطمئنی اتوبوسه برگشت همه مردن؟ نفرین کرده بودن کسی رو که از مناطق عملیاتیِ جنوب برگرده؟
این پست یک بار تکمیل شده.