آرشیو برای ماه : اردیبهشت, ۱۳۸۸

NWA

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

اعصابم به هم می ریزه و افسوس می خورم. گاهی وقتا هم به زور می خندم. پسره، اسم  ائمه رو می شنوه گریش می گیره پس پسرِ خوبیه. یه بار از سر ناچاری ناهار رو تو دانشکده با اون و دوستش خوردم. به دوستش می گفت من از فلانی خوشم اومده، تو درموردش چیا می دونی؟ دوستش گفت اون آدم سبکیه، مگه نمی بینی تو دانشگاه چه جوریه؟ پسره هم گفت خوب اگه من بفهمم اینجوریه می ندازمش دور و می رم سراغ یکی دیگه. انگاری این جمله رو که با لبخند هم اداش کرد سالها تو گلوش گیر کرده بوده و اون روز خیلی ارضاءش کرد. الآنم که داشتم تایپش می کردم مو تنم سیخ شد. در حد پسرِ سیزده ساله هست جمله. شاید رشد اینا خیلی به تاخیر افتاده.

سر کلاس تاریخ اسلام، آسو، یکی از معدود دانشجوهایِ درست حسابیِ دانشکده که بچه بانه است و  سنی هم هست، با استاد بحث می کرد سر شیعه و سنی. هی آسو از رو قرآن می خوند تا ثابت کنه که خلیفه ها با شورا انتخاب شدن، استادِ احمق هم حدیث از امام جعفر صادق میاورد. می خواستم بگم کودن، بحث سر شیعه و سنیه، اونوقت تو حدیث از امام وسطیهِ شیعه ها میاری؟ تسنن قانونی تر و منطقی تر و غیر احساسی تره. سنی ها کسایی هستن که پیامبر اسلام رو خاتم الانبیا می دونن، نه شیعه ها. شیعه ها عصمت و وحی و معجزه و همه  خصوصیات پیامبری رو با روشی احساسی بسط دادن به حاکمین اسلامی. حتما به این فکر نکردن که اومد و همه ائمه ی شیعه حاکم بودن و کسی هم کارشون نداشت، حتما تا الآن فرزند هفتادم از نسل پسر عموی پیامبر حاکم جهان بود، آره دیگه؟ تولد استثنایی و معجزه مانند هم مخصوصِ مریم مقدس و حضرت عیسی مسیح نیست، برای زایمان می شه به کعبه هم رفت. کعبه ای که توش پر از بته. منطقی نیست… این واقعیته. من فکر می کنم اینجور معجزه ها، تولد معجزه مانند یا عروج برای پیامبراست، اینو هم میدونم که پیامبر اسلام آخرین پیامبره. شاید اشتباه می کنم، باید بیشتر فکر کنم.

خام

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

خدا وکیلی، دیدن ساز باعث چی میشه که تو صدا و سیمای ایران ساز پخش نمی کنن؟ با خودشون رودربایستی دارن. یعنی هممون اینطوری ایما. خوب من مطمئنم که از جام جم لازم نیست خیلی دور شی تا به یه مغازه ی ساز فروشی برسی که مردم خیلی ساده از کنارش رد می شن. یا اتفاقا همون تیکه ی خیابون ولیعصر شبا همیشه یه عده میان و گیتار می زنن و باز هم مردم ساده از کنارش رد می شن. دیدن ساز زدن یک خانوم تحریک کننده است؟ چرا تو همه کنسرتهای ایران جلوی نوازنده های خانومو با پایه نت و آمپلی فایر و اینجور چیزا می پوشونن؟ کدوم مرجع تقلید دیده تحریک شده که حالا ما هم نباید ببینیم؟ نمونش تو کنسرت دانشگامون که دختره گیتار می زد جلوشو پوشونده بودن. تو کنسرت مترسکِ کاوه یغمایی هم خانومه ویولن سل می زنه باز جلوشو پوشوندن. این توهینه، هم به نوازنده هم به بیننده و هم به موسیقی.

پریشب که با عباس بیرون بودم بعد از مدتها حرف موثر شنیدم. حرفش این نبود که الآن می نویسم. این واقعیته، قسم می خورم، با اولویت دانشگاه باید انتخاب رشته کرد. من نه برقی بودم نه خواجه نصیری، من شاید متالوژی ای بودم و شریفی، شاید علوم کامپیوتری و پلی تکنیکی. تیپ دانشگاهها بیشتر شبیه همن تا تیپ رشته ها. تا حد دپرس کننده ای از دانشگام بدم میاد. دلیلش بحثهاییه که بین بچه های دانشگاه هست. دلیلش اینه که هنوزم یه عده بچه مثبت و درس خون هستن و یه عده بچه شیطون که درس نمی خونن. و اونجا فقط درسه. بحث درمورد لیگ برتر و سریالهای تلویزیون و مانتوی فلان دختره و اینا حالمو به هم می زنه. بحثایی که مطمئنم تو دانشگاهای دیگه نمی تونی پیدا کنی. خواجه نصیر حال به هم زنه. مسئله اینه که من نباید میومدم اینجا. من نه بهترم نه بدتر، فرق دارم. چرا من برای اینکه تو یه تیمِ ربوکاپ باشم باید برم پلی تکنیک؟ خوب آخه چرا هیچکدوم از اونا نیومدن خواجه نصیر؟ چیزی بود که به من نگفتن؟ شاید یه قراردادِ از پیش تعیین شده بوده که من ازش خبر نداشتم.

پر و پوچ

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

این نوشته رو تو آرشیو پیدا کردم، واسه دو سال پیشه تقریبا، ننوشتم تو وبلاگم اون موقع. خوب که فکر می کنم پیش بینیم درست در اومده و انعطافم از بین رفته…

تنوع. بدترین اتفاقی که می افته. همه چیزی که هست. هر چی باشی تو رو اذیت می کنه. تنوع تو آدمها، مردم و حسرتی که هرکی می خوره. برای چند لحظه. اونقدر  سنگینه که آدمو می شکنه. آدمی که هنوز یک کم از انعطافش مونده و می خواد از آخرین توانش برای تغییر استفاده کنه. به چیزی که نمی دونه. چون هر چی می بینه تنوعه. رستگاری فکر نمی کرد یه روز این حرفش اینفدر تاثیر بذاره رو من. وقتی اون آقای خوب گفت همه آدما جلوی تغییر مقاومت می کنن. من هم دارم کامل می شم. تکاملی که تعریف ناقصی داره: تغییر نکردن. شاید از یه میمون، شاید از یه بچه انعطاف پذیر. این تنها چیزیه که تموم شد. برای همیشه ی همیشه. حسهاتو اخته می کنن تا از بی نیازی لذت ببری. تلاش نکردن. “خودتو لوس” نکردن. دوست ندارم برم یه جایی که برای کسی که عسل دوست داره رودخونه عسل داره. نه جایی که آدم بدیهاشو ببینه. هیچکدوم. می خوام زنده بمونم. انعطاف پذیر. درست مثل الآن. یا دو سال پیش. از اون آشغالای بو گندویی که قراره دستامو بخورن بدم میاد. از اون کَبَدی که آدم توشه خوشم میاد. دوست دارم جادوگر باشم. و تجربه کنم وقتی رو که جلوی کلی آدمی که به جادوی من ایمان دارن ضعیف باشم و نتونم حتی مولکولای هوا رو جابجا کنم. نتونم جابجا کنم. حتی جهت حرکت پرتوهای نور رو. بدنمو. انگشتمو. چشمامو. همه فکر می کنن مردم. می فهمن. دیگه به من اعتماد نمی کنن. جادو گری که مرد. خواننده ای که شعر غم انگیزی رو سن می خوند و من و به گریه مینداخت. اون خواننده نبود. صدا ضبط شده بود. و اون خواننده مرد. برای چی داشتی گریه می کردی؟ برای اینکه اشکهات از زندون آزاد شن؟ چه رودستی خوردی! نه جادوگر، نه خواننده، احساست هم مال خودت نیست. تو باید اون اشکو آزاد می کردی. با یه صدای ضبط شده که کاملا خالی بود. دکتر دکتر! من چم شده؟

چه حس قشنگیه زندونی که تو خواب تجربه میشه، تنوع. زندگی تو زندون با دوستات که هیچوقت بهش نمی رسی. هیچوقت هیچوقت. تا بخوای بجنبی و براش تلاش کنی می فهمی دفعه اولت نیست این حس و داری و زود اخته می شی. تشویق می شی به تغییر نکردن. زندگی تو یه چادر وسط کویر. چوپونی چشم چرون. کارمند بیزیه یه شرکت. معلم اعزامی به به روستای سردسیری دروغگو. قاچاقچی کوکایین از کلمبیا به میامی که شجاعه. گورکن بهشت زهرا که آدم با صفاییه. راننده اتوبوسی عصبانی. قورباغه مایوس.

خدا! اگه من جزء آدمایی نبودم که بالای اندامم چیزی تعبیه شده باشه که دنبال تو می گرده. حتما می مردم وقتی به اینا فکر می کردم. پس با جرات می گم: همه آدمایی که تاحالا زنده موندن تو مغزشون دنبال تو می گردن./ نهایتا، تو هستی! بدون مثال نقضهایی که خودکشی می کنن.

وبلاگ

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

همه ی این دردسر ها و وقت گذرونی ها از زمانی شروع شد که من اوخر سال پنجم دبستانمو می گذروندم. به واسطه ی برادرم با اینترنت آشنا شدم که البته خودش خیلی علاقه ای نداشت به اش. اون موقع کارت اینترنت دو ساعته پارس آنلاین با قیمت ۱۲۰۰ تومن رو هرجایی نمی فروخت. حتا کمتر دکه ی روزنامه فروشی ای بود که کارت اینترنت داشته باشه. خودم از یه مغازه ی خدمات کامپیوتری به اسم معتمد تو خیابون جنت آباد می خریدم که چند سال پیش شد گیم نت و الآن هم نمی دونم چی شده. خیلی کم تو اینترنت بودم و فقط استفاده برادرم ازش رو می دیدم اون موقع ها. هوم پیجمون ام اس ان بود و تقریبا همیشه آدرس وبسایت رو به جای اینکه تو نوار آدرس وارد کنیم تو فیلد جستجوی ام اس ان وارد می کردیم و اولین لینک می شد اون سایته که می خواستیم بریم. خوب ناشی بودیم دیگه… وارد مدرسه ی راهنماییم شدم و اواخر اول راهنمایی بودم که وبلاگ نویسی رو با حسین تحت پرشین بلاگ شروع کردم. اونموقعها مطالب وبلاگم بیشتر درمورد کامپیوتر و ویندوز و نرم افزارها و ترفند و از این جور چیزا بود. آدرسش هم vahidweb.persianblog.com بود که چند ماه بعدش یاد گرفتم از این دامین مجانیهای .tk استفاده کنم، شد  www.vahidsite.tk که البته الآن فکر نکنم اثری ازشون مونده باشه. خیلی می نوشتم و وبلاگ نویسی رو دوست داشتم. اونموقع خیلی ساده تر فکر می کردم و بهتر. اون موقع چیزی نمی نوشتم که لازم بشه پاک کنم. تقریبا همه ی دوران راهنماییم اون وبلاگ رو داشتم. قالب سازی برای وبلاگهای پرشین بلاگ رو یاد گرفته بودم و هر هفته یه قالب ناشیانه ی جدید داشت وبلاگم. اول دبیرستان بخاطر بی حوصلگیم دیگه چیزی ننوشتم و از دوم دبیرستان تو بلاگفا نوشتم. تو دوران دبیرستانم دو تا وبلاگ تحت بلاگفا عوض کردم که آخریش vericle.blogfa.com بود که یه بار پاکش کردم پشیمون شدم از تو هیستوریم نوشته هامو کشیدم بیرون و دوباره تو زمان خودشون پابلیش کردم. چرند نویسیِ من تقریبا از همون موقع شروع شد. Vericle هنوز هم هست و فقط خوندنیه. یه جور بایگانیِ نوشته های اون موقعم. اونجا چیزایی می نوشتم که لازم می شد پاک کنم و پاک می کردم. تا الآن که اینجا می نویسم و شاید چیزهایی بنویسم که لازم بشه پاک کنم، ولی پاک نمی کنم.

Derr

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

و خدا بود که نذاشت من هیچوقت مطمئن بشم که عمر این نوشته ام بیشتر از چند ساعت باشه چون معمولا با نوشتن درمورد دانشگاه زود پشیمون می شم یا نظرم عوض میشه. ولی وقتی یه عده، هرچقدر از روی نادانی یا کم دانی درمورد چیزی انتقاد می کنن، آدم باید ببینه قضیه چیه و سعی کنه حلش کنه. قضیه سردی روابط توی دانشگاهمون بود. مخصوصا روابط بین خانومها و آقایون. اول که اومدم دانشگاه فکر می کردم که این طبیعیه و بود و چیز طبیعیِ بعدی که پیش بینی می کردم بهتر شدن بود، که ندیدم. گفتم بعد از چند تا کلاس با هم بودن و چند تا پروژه با هم داشتن و کار گروهی و اینا مطمئنن خیلی ساده این مساله حل می شه، چون دیده بودم که تو این شرایط چقدر همه یونیسکس فکر می کنن. ولی این اتفاق هم نیفتاد. همه میگفتند. مثل من. دیدم که دوستان روی هرکی اسمی گذاشته بودن و وقتی خانومی رد می شد اسمی که روش گذاشته بودنو می گفتن و می خندیدن و این ناخواسته جزو افتخارات من شد که نه این کار رو می کردم و نه از این کار خندم می گرفت. به عنوان یه دانشکده روشنفکر، به واسطه ی خانومی که می شناختم سری به هوافضا زدم. جو بهتر بود ولی خیلی که بهتر بود که دیگه بهتر نبود. پیاده سازیِ اون حالت رو دانشکده برق مثل یه جوک ه. سخته تصور اینکه تو دانشکدمون بشینیم و فیلم طنزِ همجنس بازیِ دوتا از پسرهای دانشکده رو ببینیم. و اون رو با دخترهای دانشکدمون با هم ببینیم. این اتفاق هم دقیقا اندازه اسم گذاشتن و خندیدن بی مزه و احمقانه هست. راستش نه بیشتر، نه کمتر. در کل، خوشم نیومد. شاید هم من زیادی تاریک فکرم. و فهمیدم  که اشتباهم چقدر پرکاربرده. اشتباه می کردم که فکر می کردم این خیلی مهم نیست و دانشگاه رو فقط برای تحصیل می دیدم. یکی از دلایلم هم این بود که من خارج از دانشکده، مثل محل کارم یا کلاسهای دیگه یا اصلا قبل از اینکه برم دانشگاه خیلی راحت با اطرافیانم ارتباط برقرار می کنم. این باعث می شه که فکر کنم خوب، حتما مشکل از دانشکده هست که من اینجا نمی تونم راحت ارتباط برقرار کنم. این همون اشتباهه اِ. چون من تو دانشکده ام پس مشکل از من هم هست. ناراحتم که فهمیدم اشتباه می کردم چون مسئولیت احمقانه و بزرگی رو حس کردم.

گذشته از همه ی این اراجیف، گوش بده موزیکای قدیمیه سیاوش قمیشی رو. واقعا قشنگن. خوراک پخش ماشینن وقتی که می ری مسافرت تا همیشه برات خاطره انگیز بشن.

Hulies

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

بله اینطور بود که انقدر خوشحال شدم که فکر کردم اصولا اینطوریه در حالیکه نبود.

امروز صبح بارون میومد، پنجره رو باز کردم دیدم گنجشکهای خوشگل روی درخت انگور حیاتمون که خیس هم شده بودن داشتم ورجه وورجه می کردن و من لذت بردم و خوشحال شدم. با خودم فکر کردم که من الآن از این خوشحالم که تو جایی زندگی می کنم که آب داره و برگ داره و گنجشک واسه خوردن اونطوری زنده می مونم و این غریزمه که اینا رو می بینه خوشحال میشه چون مطمئن میشه به ادامه ی زندگی و آدم که خودش حالیش نیست، اونجا می مونم و به قولی سکنا می گزینم تا با دیدن اون برگها و گنجشکاش لذت ببرم. در حالیکه این لذت یعنی اینکه من می دونم هروقت تشنم بشه آب هست و برگ واسه خوردن و جوجه واسه کباب کردن و من موقع دیدن ورجه وورجه ی گنجشکها و صدای آوازشون داشتم از مزه ی گوشتشون لذت می بردم. آیا این واقعیت دارد؟ اصلا چی بود اینی که گفتم؟ قضیه اینجاست که تو چی کار داری؟ تو که غذات رو گازه و از تو آشپزخونه در میاد باید غریزت تغییر کنه واسه نسلهای بعدیت که جایی که صدای یخچال شنیدن اونجا رو واسه زندگی انتخاب کنن.

محلمون. ببین، اشرفی اصفهانی رو از تیراژه که بیای بالاتر، از سیمون بولیوار که بیای پایینتر و از شاهین شمالی شرقتر و از پونک باختری غرب تر، می رسی به جاهایی که اگه تاکسی بگیری، به طور معمول یه دختره که قرمز تنش کرده داره با موبایلش صحبت می کنه و به طرفش می گه “آخه فلانی شماره تو رو از کجا داره؟ کی بهش دادی؟ خوبه منم بدم؟” و عقب معمولا یه دختره و پسره به هم چسبیدن و درمورد کیفیت اسپرسو و هات چاکلت کافی شاپای مختلف حرف می زنن. به طرز عجیبی اینجا مردم موهاشونو اتو می کنن. با کارت شارژ ایرانسل شدیدا خوشحال می شن و ممکنه هر لحظه که باباهه اراده کنه خونشونو کوبه و آپارتمون بسازه یه دویست میلیون تومنی از آسمون بیاد براشون برن دوبی و یه کمری بخرن یا عاقلتر باشن و از اینجا کوچ کنن جاهای بهتر شهر. ببین خوب پس عیبی نداره که منم بعضی از این خصوصیاتو داشته باشم. حق بدین بهم…

Blyde

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

چیزی که عادیه خوبه. چیزی که عادیه  همیشه داره تغییر می کنه به سمت سازگاری بیشتر. اون از محاسبات ما خیلی دقیقتره.

اینجا تو سایت کامپیوتر دانشگاهم، چند تا کلیپ دانلود کردم ولی فکر اینو نکرده بودم که شبکه قطعه، این پی سی اِ یو اس بی و رایتر هم نداره. و با لاگ آف کردن همه ی چیزهایی که دانلود کردم می پره.

رو مجله هه نوشته بود: نظر سنجی ادامه دارد، یوزارسیف بهتر است یا گلزار.

گویا محیط دانشگاهمون بسته است و بچه ها با هم راحت نیستن و خیلی رابطه ندارن. یکی از هم دانشکده ای هام برام این دلیلو آورد که تو از چند تا از دخترهای دانشگاه شنیدی که بهت سال نو رو تبریک بگن. خوب شاید دوست داریم کریسمس رو تبریک بگیم. من هم تا یه جایی می تونم دفاع کنم.خواب دیدم پل سید خندان خراب شده بود.

دیروز رفته بودم سوپریِ محل یه دونه مایع ظرفشویی بخرم، اونجا یه افغانیه دیدم که لهجه اش افغانی نبود و نسبتا خوش تیپ بود و سخت فارسی حرف می زد. جعفر بهم گفت این یارو کره ی جنوبی ای اِ. باهاش انگلیسی حرف زدم دیدم می فهمه و باهاش حرف زدم کلی. کوچه بالاییمون زندگی می کنه و دانشگاه آزاد تهران شمال تو تجریش دانشجویِ سینما اِ. سی سالشه و یه بچه نه ماهه داره با زن و بچش اومده تهران. خیلی جالب و ساده درمورد زندگی فکر می کرد اونقد که بهش حسودیم شد.

شیر

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

وقتی یه چیزی زیاد بشه از ارزشش کم میشه و یه اتفاق جالب وقتی میفته که آدم زیاد بشه چون آدم حرف می زنه. جالبیش اینجاست که آدم درمورد بودنش فکر می کنه و اغلب برای خودش ارزش قائله و وقتی خودش رو تو شرایط زیاد بودن و تو خطر بی ارزش شدن می بینه سعی می کنه فرق داشته باشه و تفاوتش بهش ارزش بده. من می تونم یک کم بیشتر فکر کنم، از خاصیت میل به عقب نموندگیِ آدما استفاده کنم، اینطور تعداد زیادشون کاملا به سود منه. می تونم یه برندِ لباس رو مشهور کنم تا همه اونو بخرن کافیه اونو تن چند نفر متفاوتِ با ارزش کنم. می شه از تعداد زیاد آدما توی یه ساختارِ اقتصادیِ هرمی استفاده کنم. می تونم با یه فکر ساده طوری از تعداد آدما استفاده کنم که هیچکس متوجه نشه، کافیه یه جهت دهیِ ساده تو طرز فکرشون بدم. ممکنه اونا رو خرید و فروش کنم. ممکنه ملاکهای تفاوت و برتریشونو به نفع خودم جابجا کنم. ممکنه به آدمها از دیدی غیر احساسی نگاه کنم و از پزشکا بخوام خیلی وقت برای آدمای بالای هفتاد سال نذارن چون اونها فقط بودجه مصرف می کنن و من هم به جای آدم با عدد روبرو هستم. ارزش من برای خیلی از آدمها عدده. عدد، پول، ابزار یا در حالتی خوب، آمار نشون دهنده های من هستن برای آدمها. صاحب کمپانیِ ورساچه تمایل جوونهای ایرانی به پوشیدن پوشاک برند رو متوجه می شه و می شموره من رو و از شمردن من بازارشو برای پول درآوردن انتخاب می کنه. رئیس پلیس راهنمایی رانندگیِ ایران رو فکر من کار می کنه تا تصادف نکنم و آمار بهتری ارائه بده. باید به فکر معدود آدمایی بود که ما رو آدم میدونن. باید دوست داشت کسی رو که من رو آدم می بینه و با اینکه فراتر از آدمه منو از خودش می دونه.

پ.ن: سپاس از امیرپویا برای جهت دهیِ منجر به این نوشته.

اضافه

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

قدیما چقد از بعد از ظهر سیزده به در و چهارده پونزده فروردین بدم میومد و امسال چقدر داره خوشم میاد نه فقط از این روز بلکه از زندگی که اینهمه تعطیلی داره وسطش یه هو. چقدر پارسال لذت بخش بود مخصوصا از شهریور تا دی اش وقتی که هفته ام فقط دو-سه ساعت خالی داشت و اونم با کلاس گیتارم پر شده بود و چقدر بعدش یه هو بد شد از امتحانای ترم دوم به بعد ولی بعدش یه هو دوباره خوب شد و خیلی خوب شد تا الآن که در خدمتتون هستم بنده هقته ای ده-دوازده ساعت تا آخر ترم دوم تشریف می برم شرکت و یه ساعاتی هم تو دانشگاه حروم می کنم و یه ساعاتی هم تو تاکسی ها کمتر از دانشگاه حروم می شن چون ماشین سواری کیف میده.  کاش تابستون بیاد تا دوباره از این کول های هد اند شولدر بزنم وقتی که هوا خیلی گرمه و کله م داغ کرده. خوبه از دانشگاه ناراضی بودن حس خوبیه آدم حس می کنه مفیده من تو دانشگاه حس مفید بودن نمی کنم خیلی غیر مستقیم همه چیز پیش می ره سخته ربط دادن قضیه ی امضا گرفتن از استاد راهنما به مدار یا خطوط انتقال برقی که قراره در آینده توسط ما طراحی بشن ولی تو شرکت همه چی مستقیمه یه پی دی اف اِ سی صفحه ای می خونی و یک تکنولوژیِ جدید وارد بانکداریِ الکترونیکِ ایران می کنی و تاثیر می بینی و لذت می بری و حس زندگی می کنی و پول می گیری و فکر می کنی و وقتی ناهار زیاد می خوری بعدش صاف می شینی پای کامپیوترت و POSِت رو ریست میکنی چون می بینی پکیجِ برنامت درست روش دانلود نشده و پنج ساعت نشسته می مونی و حس میکنی هضم ناقص غذا تو شیکمتو و چاق شدنتو و وقتی شب دمرو می خوابی چون طاقباز بختک روت میفته اونموقع حس رفلکس بدی بهت دست میده. کلا زندگی جالبتره تا اینکه بری دانشگاه و سر کلاس چیزی نفهمی و بسته به شرایطت بین خوابیدن و سوژه کردن و سوژه شدن و پیچوندن یک کدوم رو انتخاب کنی و کیفیت غذاها رو بدتر از اونی ببینی که بخوای بخوری و یارویی که غذا می ریزه رو بازوش خالکوبی کرده مهسا و فلان و مادر و بیسار و اینا مطمئنن آدم تمیزی نیست واسه این کار با ظرفهای استیل و کلاسای گرم و استادهای خوب و همکلاسیهایی که اکثرشون خوبن و بدها هم نمی شناسم که چی، شاید پنج سال دیگه رفتی یه جا کار کردی شاید ده درصد چیزایی که خوندی به دردت خورد شاید روزنامه ساختی و کنسرت دادی شاید یه افکت پراسسور هشتصدهزار تومنی دیدی تو کانون موسیقی و یه گیتار یک و نیم میلیونی رو پلاگ کردی و زدی باهاش و شاید دیدی که اکثر جوونای هم نسلت چقدر احمقن که آخری می  ارزه که ده سال بری دانشگاه تا بفهمی. خوشحالم.

فروردین

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

من هر دفه دوازده فروردین به این فکر می کنم که اگه یکی اونموقعها تصمیم می گرفت که این همه پرسی برای نوع حکومتی ایران هر دو سال یا چهار سال یکبار برگزار بشه، اون ۹۸ درصد الآن شده بود چند درصد؟ من بالای پنجاه درصد رو باور نمی کنم. شاید موقع جنگ خیلی کم نمی شد ولی وقتی مردم فهمیدن که کشور واسه اینه که توش زندگی کنیم مطمئنا اون درصد شدیدا کم می شد. اصلا حال میده حکومت عوض کردن. اگه الآن یه همه پرسی واسه حکومت کمونیست برگزار بشه بازم نود و هشت درصد رای می دن آری، واسه تنوع.