آرشیو برای ماه : خرداد, ۱۳۸۸

پارک ملت

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin


Gigili

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

ناراحتم. باور کن ناراحتم. اصلا امروز به حماقت گذشت. دیشب ناراحت کننده بود. امروز هم ادامه داشت حماقتام. اعصابم خورده فکر کنم هنوزم حماقتم داره ادامه پیدا می کنه نمی دونم چرا سرد شده.

تو یه کتابی که اسمشو یادم نیست خوندم که می گفت ساعتِ سه ی بعدازظهر واسه هرکاری یا خیلی زوده یا خیلی دیر. دیروز این قضیه رو واقعا حس کردم.

دوست دارم یه داستان بنویسم. یعنی دوس دارم یه داستانو از وسط داشته باشم که کارایِ سختش انجام شده باشه بعد بخوام تمومش کنم هرطور که دلم خواست.

اگه این دانشجوها انقد خز بازی در نیارن سرِ میرحسین موسوی و سوت و کف و بیخیال شن و اونو پیشِ کسایی که از شهر دورترن بعنوان یه کاندیدایِ سوسول معرفی نکنن، اون اتفاقی که واسه معین افتاد دیگه واسه موسوی نمیفته و میشه بیشتر امیدوار بود به ریاست جمهوریش.

یه یارویی میاد تو دانشگامون حرف می زنه به اسم شاهین فرهنگ که البته باید توضیحاتِ شناسنامشو خوند. میاد درموردِ راههایِ ازدواج موفق حرف می زنه و اینا. امروزم رفتم پایِ حرفاش نشستم. می شه فهمید خیلی آدمِ باهوشی نیست ولی حرفایِ جالبی می زنه یعنی چیزایِ جالبی یادش دادن. می گفت باید با کسی ازواج کنیم که از یه خانواده ی با اصالت باشه. البته اگر باباش معتاد بود مهم نیست. اگه بچه طلاق بود هم دستِ خودش نبوده، اگر برادرش قاچاقچی باشه هم که خودش گناهی نداره. فقط نمی دونم اگر خواهر مادرش مشکل داشته باشن عیب داره یا اینکه روش نشد بگه این هم اشکالی نداره. البته آدمِ پرروییه ها یعنی برایِ جلبِ مشتری و اینا یه چیزایِ احمقانه ای میگه یه هو که منو یادِ اون بنده خدا تو لاهیجان می ندازه بخونید پستِ سفرنامه ی شمالِ من رو و اون آدمایی که می خوان بگن باحالن و با نسل جوون همراهن هی درموردِ سکس و پسر و دختر و اینا حرف می زنن. سوار تاکسی می شی راننده هه یه هو برمیگرده میگه چندتا دوست دختر داری و چیکارا می کنی و اینا که بماند. کلا قضیه همون کنتراستِ دیده که به یه دوستِ قدیمی هم گفتم. همه یه جور بدبختن. اگه از یه تیپ آدم می ترسی یا به نظرت عجیب غریبن باید یه دیالوگ باهاش داشته باشی ببینی جلوت کم میاره و حرفایِ تکراری می زنه و شایدم دروغ گفت که دیگه اونطوری خیالتو راحت می کنه که چقدر احمقانه فکر می کردی. گفتم که، اگه با همه ی آدمایِ دنیا واقعیِ  واقعی چند کلمه حرف بزنی، اگه دروغ نگن می فهمی که همه ی آدما دقیقا اندازه ی هم بدبختی دارن بر میگرده به سازگاری و عدالت و اینا. من تو این پاراگراف موفق شدم یه چیزایی بی ربط تر از عناصر اون ضرب المثلِ معروف رو به هم ربط بدم.

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

این فیلمایِ خارجی هستن بعضیاشونو ایران پخش می کنه، بنده خدا ها می خوان سانسور کنن فقط سرِ خانوما رو نشون میدن آدم فرقِ لبِ ساحل و محلِ کار رو نمی فهمه. فکر کردم درموردِ هدف از پخش کردنِ همچین فیلمایی با اینهمه سانسور. حدس می زنم اینا یه جور تیزِر تبلیغاتین واسه اینکه هرکی با فیلمه حال کرد بپّره سرِ کوچه و دی وی دی اش رو بخره و خونه ببینه.
این یارو این پایین منم. فوق العاده بامزه و دوست داشتنی افتادم تو این عکسه. حیف که عکسه یک کم زیادی خراب شده. خط قرمزه کنارِ دماغم رو هم خودم با خودکار کشیدم بخاطرِ دموکراسیِ حاکم بر خونمون. عوضش الآن دیگه کتابچه هایِ توی اتوبوسو خراب نمی کنم. اونموقع خیلی بیشتر از الآن به موهام رسیده می شد.


Apple

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

میدون پونک رو اسفالت کردن قراره بشه چهار راه… :( میدون پونک…

ده سال پیش می گفتیم چرا اینجا رو میدون کردن؟ اینجا که کسی نمیاد رد شه… حالا هم اونقد شلوغ شده که باز هم همون سوال رو می پرسیم. البته آدمهایِ بیشتری سوال دومیه رو می پرسن، واسه همین به حرف اون دومیا گوش دادن.

meaturbe

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

گروهِ آموزشیِ جوکار زمانِ ما اولِ کتاباش می نوشت یه چیزی که مضمونش این بود که آقا، ما مث این کانون فرهنگیِ آموزش نیستیم که همه کار بکنیم، آزمون بگیریم و کلاس بذاریم و اینا، کتابم چاپ کنیم. ما تخصصمون کتاب چاپ کردنه پس به ما اعتماد کنید و کتابایِ گاج رو بخرید. امروز تو مسیرِ غرب به شرق اتوبانِ رسالت قبل و بعدِ مصلا که محل برگزاریِ نمایشگاه بوده توجهم به دو تا تابلو جلب شد که توش نوشته بود آزمونهایِ سراسریِ گاج از ابتدایی تا کنکور. خوب عجیبه، نیست؟

کاش خدا هم حرفهایی مثل نوشته های قرآن رو به هرکسی نمی زد. یه هو یکی حالیش نیست مغرور می شه فکر می کنه خودش خوبه و بقیه بدن و اونا رو خوک و سوسک و اینا می بینه.

برعکس

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

یعنی اینکه فکر کنیم آدمیزاد دو تا بعد داره یه بعد روحانی و یه بعد جسمانی. گفته میشه بعد روحانی به هر دلیلی بهتره. (به نظر من سخت تر بودنِ دسترسی بهش، نسبت به بعد جسمانی و زیاد بودنِ چیزهایی که -صرفا از نظر ما- بعد جسمانی دارن و روحانیشو ندارن و چه بسا چیزهایی که بعد روحانی دارن و جسمانی ندارن که ما نمی فهمیم چون بعد جسمانی ندارن و حواس ما هم فقط تو اون بعد کار می کنه و چه بسا پرانتزهایی که از خود متن اصلی بیشتر میشن) میگه خدا تو ما دمیده و شده این بعدِ روحانی. یعنی اون ابلیسِ بیچاره، یه هو دید که کسی که می پرستیدش از کل تبدیل به جزء شده و حالا باید بپرستدش. ولی اون جزءه تنها چیزی بود که می تونست به حرف گوش نده و اختیار داشت. پس ابلیس که کاملا بی اختیار، گوش به حرفِ کل بود، وقتی کل رو تبدیل شده به جزء دید، دید که جزءه دیگه مثل خودش نیست، یعنی کاراش کاملا بی اختیار نیست. و ابلیس کاملا بی اختیار به حرف گوش کرد و دیگه اون جزءو نپرستید. ایندفعه بی اختیار به کلی گوش کرد که یه جزء شده بود و اینطور ممکن بود یه حرف رو غیرمستقیم بزنه یعنی ای ابلیس بپرست این جزء رو، در حالی که زیر چشمی به ابلیس نگاه کرد و ابلیس فهمید که نباید بپرسته، با دست راستش جزء رو نشون داد که یه بعدِ دیگه هم داره که از ابلیس کمتره و دهنش رو یه حالت بی تفاوت به ابلیس نشون داد که “ای ابلیس، نگاش کن این جزءِ من از تو پست تره”  ولی با این کارش قصد نداشت رو ابلیس تاثیر بذاره یا مخشو بزنه که سجده نکنه چون ابلیس کاملا بی اختیار بود. پس با این کارش می خواست چی کار کنه؟ بله می خواست یه بهونه ای داشته باشه که اونو تو ذهن هرکی فکر کرد به وجود بیاره و ابلیس رو مختار بدونه. درحالیکه ابلیس چاره ای نداشت و نباید سجده می کرد و بخاطر همین بیچارگیش اگه آدم مجازات بشه اون مجازات نمیشه. آدم مختاره بر خلاف چیزی که فکر می کردم. یعنی می تونست یه جور دیگه هم باشه، اول قرار بود اون جزءه خوب باشه ولی چون پرستیده نشد و رودستی که ابلیس خورد، چون بیچاره برایِ اولین بار یه حرف رو تو لفافه میشنید، ابلیس گفتش که حالا که این جزءت دروغ هم میگه، یه چیز می گه ولی یه کار دیگه می خواد و بعدشم می زنه زیرش، حالا که اون جزء حرف می زنه، مرسی ای کل که به منِ بی اختیار دستور دادی از این خاصیتِ جزء استفاده کنم، از اختیارش و از دروغش که مشتق از اختیارشه، و اینطور خودت به خودت می بینی و نشون می دی که اختیار اونقدر که فکر می کنی پیچیده هست، ولی اونقدر که فکر می کنه خوب نیست.

هذیان

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

اگه مسافرکش شدن آدمهایِ باسواد کشور و دانشگاهها و دولت و هرچیو زیرِ سوال ببره مهم نیست. اصلا به من چه. بدبختیه من اینه که وقتی جلو می شینم و راننده هه می خواد بهم ثابت کنه با سواده مجبورم یه سری چرت رو تایید کنم و تو بحثهای چرت هم وارد بشم و نظر بدم البته. آقاهه می گفتش که همه ی مذهبها خودشونو مطلق دونستن در حالیکه نبودن و بعدشون دین کاملتر اومد حالا به مطلق بودنِ اسلام هم شک کرده بود که بگذریم چون چرت گفته بود.

می گه خدا شناخته شدنش رو به ما مدیونه. ما وجودمونو. که البته شناخته شدن مهم تره چون نیازیه که بعد از وجود به وجود میاد در حالیکه کسی که وجود نداره نیازی به وجود داشتن نداره. آره جدیدا می خوام از پایه سیاست و حکومت رو بررسی کنم وطی یک کارِ دکارتی به جاهایِ خوبی برسم که بی ریط نبود به این جمله هه یِ اولِ پاراگراف که یه جورایی میشه گفت کلا اجزاء مهمترن. بحث به اون مسخرگگی که احتمالا بهش فکر کردی الآن نیست که حاکم قدرتش رو مدیونِ محکوم یا رعیته. این هست، نیازی نیست گفته بشه. ولی مساله رو اینه که کسی که وجود نداره نیازی به وجود نداره. می ترسم بهشت اونطوری باشه. یعنی به جایِ اینکه به شهوت برسی عقیمت کنن. وجود برایِ خوش بودن لازم نیست یعنی به عبارتی. وجود نداشتن یعنی نیاز نداشتن، حتا به وجود. ولی یکی که وجود داره باید شناخته بشه و برای اینکه شناخته بشه ممکنه اونایی که وجود ندارن رو بهشون وجود بده. جمله ی اولِ همین پاراگراف.

Dark Side

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

خوب شد اومدیم دانشگاه که خیلی خوشحال نباشیم. ولی من هنوزم  راضیم از کشورم. قضیه اینه که اینجور آدما رو در حدی نمی دونم که بخوان تو یه کشور تاثیر بذارن یعنی اصولا خیلی خنگ تر از این حرفاان. فقط امیدوارم کسایی که رو کشور تاثیر می ذارن جلویِ این جونورا رو بگیرن. امیدوارم از اونا که به اعتقادِ من آدمایِ باهوشی هم هستن رودست نخورم. امیدوارم دیگه نبینم اینجور گوسفندایی که اطرافم درحال چریدنن.

هم عهدی

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

یه هو حس کردم می تونم درموردش حرف بزنم. اینکه سازگاری باعث به وجود اومدنِ عدالت میشه و طرز فکر اشتباه پابرهنگان درمورد عدالت رو میشه نقد کرد. تنهایی من رو اذیت می کنه، شاید چون تو یه خانواده ی پرجمعیت بودم و وقتایِ خیلی کمی رو تنها گذروندم. چند لحظه تنها بودن، حتا تو خیابون باعث میشه سریع موبایلمو بردارم و با یکی صحبت کنم. اگه من اون موقع موبایل نداشته باشم، مقداری اذیت می شم. با اون مقداره کار دارم. اون مقداره تقریبا برابره با میزانِ ناراحتیه کسی که به تنهایی عادت داره و می ره زندون. تنهایی چیزِ بدی نیست که سازگاری باهاش به اجبار باشه و کسی که تنها باشه چیزِ زیادی رو از دست بده. با اینکه به نظر من، واقعا، اقتصاد هم مثل تنهاییه از این لحاظ، ولی اینبار اون رو بعنوانی دیگه مطرح می کنم. اینطور که سازگاری با فقر ناراحت کننده است. یعنی به فرض، کسی که تو فقر زندگی می کنه نسبت به کسی که مرفهه خیلی چیزها رو از دست داده. اینجاست که سازگاری خیلی روشن خودش رو نشون می ده. یه حرف تکراری که پابرهنگان انگار نشنیدن یا نفهمیدن، ده هزار تومن تو شرایطِ عادی اون فقیره رو بیشتر خوشحال می کنه تا اون مرفهه. ساده بود، نه؟ حلا عدالت مفهومش رو عوض می کنه. من اگر تقسیم کننده ی پول باشم، درست نیست به هر دو ده هزار تومن بدم، چون (به هر دلیلی) یکی بیشتر خوشحال میشه و یکی کمتر، ممکنه یکی هم ناراحت بشه. پس من عدالت رو رعایت نکردم. عدالت اونقدر سطحی نیست که پابرهنگان فهمیدن، من فقط یک مرحله عمیقتر به عدالت نگاه کردم و اینهمه مفهومش عوض شد. عدالت یعنی سازگاری، یعنی عادت، یعنی اینکه یه هو برق می ره چیزی نمی بینی و در عوض وقتی از خواب بیدار می شی آباژور رو روشن می کنی چشمات زده می شن. پابرهنه ی چشم گشاد، درسته که یه آدم رو از یه اتاق پرنور و یکی دیگه رو از یه اتاق تاریک بیاریم و جفتشون رو کنار آباژور بنشونیم و ازشون بخوایم روزنامه بخونن؟ هیچکدوم نمی تونن بخونن، شرط می بندم.

همه ی آدما، هر کدوم یه جور بدبختن، حسرت خوردن قبل از مرگ حماقته.

Deinsect

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

یه بنده خدایی بهم می گفت وحید خوش به حالت می ری بهشت! پرسیدم چرا؟ گفت واسه اینکه تو بلاگت از حکومت ایران دفاع می کنی و طرفدار جمهوری اسلامی هستی و اینا! آخه خوب خدا وکیلی، من بیشتر طرفدار حکومت الآنِ ایرانم یا اون که فکر می کنه هر کی از حکومتِ ایران دفاع کنه می ره بهشت؟ جالبشم اینه که اینطوری یارو چه راحت کنار اومده با این قضیه که می ره جهنم.

درمورد یه چیزی فکر کردم. اینکه چطور ممکنه؟ خوب این خیلی راحته که یه اتفاق عجیب بیفته. یعنی مطمئنا دنیا به سادگیِ منطق نیست. طبیعیه که اتفاقات غیر منطقی بیفته، هر روز هر جای دنیا. ولی نمی شه هر اتفاق عجیبی رو غیر منطقی دونست. مثلا اهالیِ یه دهکده تو یه جایی تو شرق افریقا یه سنگی رو می پرستن و برای مراسم اعتقادیشون هر یازده روز یه بار لباسایِ خاصی می پوشن و می رن کنار اون سنگه. با چند بار تکرار این حرکت، برای اهالیِ اون دهکده درمورد سنگه یه تقدسی به وجود میاد، طوری که حس خوبی ازش می گیرن و وقتی می رن اونجا یادِ چیزایِ خوبِ زندگی می افتن. پس تا حالا اون سنگه و تصویرش به عنوان یه عنصر خوب و مقدس تو ذهن اهالیِ دهکده وجود داره. یکی از اهالیِ دهکده که خوابیده بوده کنار مزرعه اش که خیلی وقته بارون بهش نزده و داره محصولاتش خراب میشه، یه هو تو خواب وسط گرما حسِ یه بادِ خوب و بویِ نم می کنه. اون حس که واقعیه، توسط اعصاب بدن به مغز اون بنده ی خدا منتقل می شن، اون بنده خدا هه هم قبلا این بو رو شنیده و از باد خنک وسط گرما لذت می بره. اینطوری  تو ذهنش حس خوبی پدید میاد، حسی که اونو به سمت همه چیزایِ خوب می بره، مثلا اون سنگه که چند روز قبلش رفته بوده کنارش و ازش می خواسته بارون رو مزرعه اش بباره. و سنگه خودش رو بصورت مستقیم توی رویایِ اون بنده خدا که کنار مزرعه اش خوابیده نشون می ده. اونطوری اون بلند می شه وقتی به فکر سنگه بوده، و می بینه که هوا ابریه و نم نم بارون میاد و بارون قراره شدیدترم بشه و مزرعه اش به آب حسابی قراره بخوره. می دوه سمت سنگه و ازش تشکر می کنه که ای سنگ عزیزم مرسی اومدی به رویایِ من و بارون و برکت رو به مزرعه ام آوردی. خوب ممکنه بعضی چیزا انقدر مستقیم نباشن، چیزهایِ مختلفی رو تو زندگی روزمره ببینیم و با اونا یه منحنی تو ذهنمون طراحی کنیم، منحنی ای که ذهن ما بهمون نشونش نمی ده و خودش نقاط بعدیشو حدس می زنه و فقط بهمون نشونش می ده.