آرشیو برای ماه : تیر, ۱۳۸۸

enum

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

بهتر میشه اگه سعی کنم حرفهامو به آدمایِ بیشتری هم بزنم. آدما حرفهایِ همو می فهمن، چون با فرکانسِ حرفهایِ هم ذهنشون تشدید میشه. با فرکانس اجزایِ جمله و زبانی شاملِ کلمات. آدما صداهایِ کمتری دارن نسبت به بقیه ی حیوونا. جیغ دارن و ناله و شایدم صدای خنده یا صدایِ ندا. ولی من یه جا خونده بودم که یه جور میمون برای شرایطِ خیلی زیادی صداهایِ متنوعی از خودش درمیاره. صداهایی که بعید می دونم شامل کلمات باشه چون کلا ساختارِ فکریش فرق داره با ساختار دسته بند و تجزیه کنِ ذهن آدم.

واقعا اوضاعِ سختیه. من جایِ کدخدایی بودم استعفا می دادم. اگه بگی تقلب زیاد بوده که مردم دیگه رو هیچیِ کشور حساب نمی کنن. حالا هم که گفته تقلب نبوده مردم فحششون به راهه. ولی باز هم یه جوابیه ی فوق العاده به مردم، اکثر موارد گفته شده توسط مهندس موسوی جزوِ تقلبهایِ تعریف شده ی انتخاباتی نیستن (مثل یکسان بودن دستخت چند صد رای تویِ یک حوزه) و اونهایی که هستن (مثل سه میلیون رایی که فقط موسوی آمارشونو داره که اضافی ریخته شدن تو صندوق) کاملا قابل چشم پوشی ان. و از همه مهمتر، دوستانی که رو قالی تو نمازخونه نشسته بودن و رای می شمردن. سر زدنِ احمدی نژاد به آزادراهِ تهران شمال. دقت کنید، تهران-شمال. یعنی چی؟ یعنی احمدی نژاد علاوه بر جوبهایی که تو سیستان می سازه، به فکر تهرانیها هم هست که می خوان برن شمال خوش بگذرونن. کاملا غیر مستقیم همه چیز داره پیش میره. امان از اون باهوشهایِ بالایِ هرم.

اشتباه نکن

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

راحت باش. یک کم از خودت بگو. : داغوناشونو فرستادن واسه ما.

منتظر کسی ام که نبخشمش. : همیشه چند نفری هستن که تو محاسباتمون در نظرشون نگرفتیم.

همه چیز ثابت شدنیه. : همه چیز داره عوض میشه.

اشتباه نکن. : اشتباه نکن.

ise

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

خیلی خوشحال می شم وقتی می شنوم یکی خودشو روشنفکر خطاب می کنه چون می فهمم که قراره چند دقیقه بخندم. شاید خوشحالیِ اولیه قبل از خنده بخاطر شرطی شدنمه. واسه همینم وقتی بعضی آدما رو می بینم بازم خوشحال می شم چون خودشونو روشنفکر خطاب می کنن. کلا دنیای جالبیه.

وه

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

نمی‌دونم چرا هر وقت بیکار می‌شم و یه تیکه کاغذ می‌ذارم جلوم تا توش شکلک بکشم، وقتی که می‌خوام فکر کنم و یه چیزایی رو کاغذ بکشم که یادم نره به چیا فکر می‌کردم، سریعا فکرم باز می‌شه و یه هو به عنوان اولین سوالایی که براش پیش میاد به هدفِ قانع کردنِ من درموردِ اختیارِ آدم و جبر و اینجور چیزاست. انگار این رو پیش شرط فکر کردن درمورد هرچی دیگه می‌دونم یا اینکه اینطور می‌خوام گناهامو گردن جبر بندازم، نمی‌دونم، باید از خودم پرسید. اصولا خیلی چیزا رو باید از خودم پرسید. چون من زیاد فکر می‌کنم، وقتی هم که فکر می‌کنم دقیقا دارم از خودم می‌پرسم. انگار من اینا رو می‌دونم. انگار یکی هستم که همه اینا رو می‌دونه و به من نمی‌گه. به هر حال، یه سری دانستنی وجود داره. دانستنی هم توسط یه داننده دانسته می‌شه ولی اونی که من هستم و با فکر کردن ازش می‌پرسم دقیقا همه چیزو می‌دونه و همون داننده‌هه هست. فکر می‌کنم، یعنی منتظر زمانم تا بگذره تا به خودم تو اون زمانی برسم که می‌دونه جواب سوالمو. ممکن هم هست که دیگه به اون قضیه فکر نکنم و به یه چیز دیگه فکر کنم یعنی به زمانی رسیدم که باید به یه چیز دیگه فکر کنم. اصولا آدم فکر می‌کنه با همین فکر کردنشم می‌فهمه که زمان داره می‌گذره. فکر کردن گذر زمان رو نشان می‌ده و ضعف آدم درمورد زمان، شاید هم بودنی که فقط یه لحظه هست ولی اونقدر پیوسته که گذرش رو حس می‌کنی. یعنی اگه زمان واسه آدم انقدر کش نمیومد، بودن لحظه ای بود که هستیم و تو اون لحظه هم فکر نیست چون فرضم این بود که زمان کش نیاد، یعنی فکر انجام نشه. مطمئنا ربط فکر الآنم به فکر لحظات قبل و بعدم باعث میشه وجودم رو حس کنم، نه فکر کردن محضم. وجود من با فکرِ من تعیین میشه و هر فکر هم فقط یه لحظه تو ذهن آدم می‌مونه و جاشو به فکر بعدی میده. پس وجود من عوض می‌شه، ولی بخاطر پیوستگی افکارم، یه چیز ثابت مثل زنجیره‌ی پیوسته‌ی افکار می‌مونه که اون منم.

و اما اون چیزایی که رو کاغذ نوشتم، قضیه اینه که به هر حال قوانینی ثابت و جبری وجود دارن. حالا با این فرض، فکر کنید یه عده آدم پشت سر همن، نفر اول به اختیار یکی از دستاشو بالا می بره. قانونی وجود داره که نفر دوم باید همون دستی که نفر اول بالا برده رو بالا ببره. نفر سوم هم باید دست مخالف نفر دوم رو بالا ببره. نفر چهارم هم دست موافق نفر اول. نفر پنجم می بینه اگر نفر سوم و چهارم دستاشون موافق بودن دست راستشو بالا می بره اگرنه دست چپشو. اینطوری با اینکه نفر اول اختیاری یه کاری انجام داده، و اون کار مستقیما رو نفرات تاثیر گذاشته، نفر پنجم همیشه دست چپشو بالا می بره که اینم بخاطر قوانین ثابته. جدن چرت نوشتم این پاراگرافو یعنی امیدوارم اونایی که رو کاغذ نوشتم به این مسخرگی نباشن اگرنه باید یه فکر به حال خودم بکنم. ولی واقعن پاراگراف اولم بد نبود دکارتو شستشو دادم تا دیگه وجودشو از فکر کردن نتیجه نگیره.

می خوام از اینجا از همه‌ی دوستان حافظ امنیت که با اسلحه کلاشینکف سر کوچه وایمیستن و خیابونِ سه لاینه رو می‌کنن یه لاینه تا مردم مدت بیشتری برای فکر کردن تو ماشین داشته‌باشن تشکر کنم. همچنین از دست‌اندرکاران مخابرات که این روزها روی خودشونو تو روزهایِ قبلی سفید کردن.

one

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

مطمئنم حقیقت چیزِ دیگه‌ایه که نمی‌شه گفتش. باید سوء‌استفاده کرد از ضعف‌های آدما، از تقدسی که بعضی وقتا تو آدما نسبت به یه چیزی به وجود می‌آد و باعث می‌شه مشتهاشونو به آسمون بکوبن. لذت‌بخشه وقتی برای بقیه مقدس می‌شی و طبق معمول لذت‌بخش‌تره وقتی به مقدَّس و مقدِّس از بالا نگاه می‌کنی.

یه چیزهایی هست که تو ایران متاسفانه بیشتر احمقها طرفش می‌رن، واسه همین از قبل شکست خورده‌ست. مثل ورزش، مثل رشته‌های دانشگاهی‌ای که کمتر ازشون استقبال می‌شه. یه عده عرب ریختن تو خوابگاهِ صنعتی اصفهان درها رو شکستن و همه پسرها رو کتک زدن و باتوم برقی و اینا. دوستم می‌گفت فقط فحشهایِ ایرانی رو بلد بودن. واسه یکی از دوستان سوال شد که این دانشجوهایِ کتک خورده چطوری می‌خوان در آینده کشور رو اداره کنن؟ گفتم برای اداره کشور دارن آدم تو دبیرستانها و دانشگاههایِ خاص تربیت می کنن. کشور ما محصولِ یه هرمِ بی‌نهایت خنده‌داره. تو راسِ هرم به تعداد انگشت شمار آدم با آی‌کیویِ بالایِ صدو سی هست. همونا، بخاطر آی‌کیوشون تصمیم می‌گیرن میانه‌ی هرم رو با آدمایِ آی‌کیو پایین پر کنن. واسه میانه‌ی هرم مقدس بشن و خیالشون از جایگاهِ خودشون راحتِ راحت بشه. آدمایِ آی‌کیو پایینِ میانه‌ی هرم رو هم می‌شه تو دانشجوهایِ سهمیه‌ای و دبیرستانهایِ خاص پیدا کرد. بعد زیرِ هرم هم اون دانشجو کتک‌خورده ها میان و کارهایِ اصلی رو با حقوق‌ ماهی ششصد تومن انجام می‌دن. و اون آدمهایِ میانه‌ی هرم گزارش پیشرفت و با خایه‌مالیِ تمام (که این رو هم بخاطر آی‌کیویِ پایینشون تحمل می‌کنن) تقدیمِ اون آی‌کیو بالاهایِ بالایِ هرم می‌کنن و افتخار می‌کنن.

روشِ جدیدی یاد گرفتم که می‌خوام به شما هم یاد بدم. فکر کنم چهارشنبه بود، تو صفِ اتوبوس مترو صادقیه به سمتِ جنت آباد وایساده بودم دیدم به خانومه و دختر ده، دوازده سالش دارن با کناریشون بحث انتخاباتی می‌کنن و به‌نظر شدیدا طرفدارِ احمدی‌نژاد بودن، و بودن. یه پسره که کنارم وایساده بود به خانومه گفت مطمئن باشید انتخابات دوباره برگزار می‌شه! دخترِ خانومه جواب داد عمرن! من هم در تاییدش گفتم معلومه که برگزار نمی‌شه. همه‌چیِ انتخابات درست بوده. خانومه گولم رو خورد و تاییدم کرد و گفت تو حوزه‌ی رای شماری بوده و مطمئنه تقلب نشده. ادامه دادم که آره خانوم کاملا درست می‌گن. هرکی هم شک داره کافیه سعی کنه با موبایلش اس‌ام‌اس بزنه یا بره تو سایتی که تا دو روز پیش می‌تونسته بره، یا ببینه کسایی که تو حوزه‌ها بودن طرفدارِ کدوم نامزدن. همه‌ی صف که از مردمِ عادی بودن از حرفم خوشحال شدن و این قضیه رو هم با لبخند نشون دادن. خانومه چیزی جواب نداد، شاید هم زیادی غیرعادی بوده که وزن پوشاک و چادرِ دخترش از وزن بدنش بیشتر بود.

neo

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

عجیب شده همه چیز. همه چیِ زندگیم یه هو حسابی تغییر کرد و این نشون دهنده ی ضعف من بود. وابستگیم به چیزهایی که دست خودم نیست و دست آدماییه که صلاحیت ندارن. وابستگی به اینترنت، اس ام اس، وابستگی به فکر راحت و انگیزه. وقتی می بینم تو کشوری زندگی می کنم که حتا صلاحیت ایجاد آرامش فکری برای مردم رو ندارن، نباید نیازم به آرامش فکری رو ابراز کنم و باید از بین ببرمش. به هر حال، امیدوارم شرایط بهتر شه.
چقدر آدم جدیدا میاد خیابون. اون روزی سه تا دسته آدم به عرض یک مسیر خیابون آزادی و به طول دست کم یک و نیم کیلومتر، سبز حرکت می کردن. با دوستم کنارِ متروی آزادی وایساده بودم دیدم پشت سبزها یه دسته اومدن که خیلی رنگهای مختلفی داشتن، قرمز بودن، سفید بودن، بعضی وقتها هم حتا سبز می شدن، مهم جلب نظرِ مردمه و هدف وسیله رو توجیه می کنه. به هر حال، شعار می دادن مرگ بر منافق.
قضیه اینه که من دوست ندارم درمورد اینجور چیزا حتا فکر کنم. هیچ چیز هم ناراحت کننده نیست. همه چیز خوبه، واسه دل خودم نمی گم، واسه دل تو هم نمی گم. همه چیز خوبه. بچه بازیه که فکر کنیم اتفاق خاصی افتاده. همه چیز از قبل هم بهتره. امتحانا دارن کنسل می شن هی، اگه نمی شدن امروز آخرین امتحانمم می دادم ولی تاحالا فقط یه امتحان دادم. اینم یعنی خوب. دوست دارم برم شرکت، ساعت سه بیام بیرون تا برم سر کلاس زبان عمومی بشینم با استاده بگو بخند کنم و بعدش هم با رضا برگردم خونه. ترجیحا از اون فلافلایِ احمقانه ای که اول پاکنژاد می فروشن هم بخوریم، ترجیحا هم برای خریدش از اسکناسهای صد تومنی و سکه استفاده کنیم و پولای درشتمونو واسه کارای مهمتری نگه داریم. بعدش هم تو میلاد نور و خیابونای اطراف بشینم و به اشتراک بذارم دلیلِ فاعل بودنمو برای فعل زندگی. دوست دارم زندگیم یه لوپ باشه از بیست اسفند ۸۷ تا بیست خرداد ۸۸/
دلیل خیلی چیزا رو فهمیدم. ناراحت کننده بود. ولی الآن خوشحالما!