آرشیو برای ماه : مرداد, ۱۳۸۸

تکامل

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

تو یه جایِ عجیب زندگی می کنی. جایی که با آدماش فرق داره. پسرِ چهارده ساله ای هستی که روزهایِ آخرِ دوره ی راهنماییت رو می گذرونی. کنجکاوی. فکر می کنی و ربط می دی. با دوستات از مدرسه بر می گردی و تا میدونِ نزدیک مدرستون با هم حرف می زنید. تو کمتر حرف می زنی و بیشتر می شنوی. حرفها (با این که همه ادعایِ واقعی بودن دارن) اونقدر با هم متفاوتن که بیشتر به نظریه شبیهن. حسام با قدرتِ بیشتری حرف می زنه. قدِ کوتاه و صورتِ پرجوشی داره.  انگار همه چیز رو می دونه. بیشتر به حرفهایِ حسام فکر می کنی و رو حرفایِ اون حساب می کنی. خودش هم با اینکه حرفهای بقیه ی دوستات رو با دقت گوش می ده، سعی می کنه ردشون کنه. ادعا می کنه همه چیز رو می دونه، برای همین به نظرهایی که از نظرِ خودش دورن، بعد از اینکه با جدیت گوش میده، می خنده. خونشون کنارِ خیابون اصلی بین میدون تا مدرسه هست. به خونشون می رسید. باهاتون خداحافظی می کنه. سرش رو میندازه پایین و بدون اینکه به پسر همسایه هاش که جلویِ خونش دارن یه آدم برفیِ بزرگ درست می کنن توجهی کنه، کلید رو تو در میندازه و می ره تو خونه. تو و بقیه ی همراه هات چند ثانیه ای به حرفهایِ حسام فکر می کنید. تو چیزی نمی گی، می شنوی که امید می گه: یه طوری حرف می زنه انگار تاحالا هزارتا دختر زده زمین. این اصطلاح رو برای بار اول می شنوی. حس خوبی بهت می ده. بازوهایِ لاغرت رو منقبض می کنی. برفها رو لگد می کنی. کنار خیابون قدم می زنید. یه پراید که توش یه خانوم و آقای حدودن سی ساله نشستن نزدیک می شن و آدرس می پرسن. تو و سعید با هم شروع به آدرس دادن می کنید. تا چند ثانیه هیچکدوم کنار نمیاید. تو می خندی، خانومی که توی ماشین نشسته می خنده. هیچکدوم از همراه هات نمی خندن. سعید مکث می کنه و آدرس دادن رو از اول شروع می کنه. با دقت به صورت و دستهای خانومی که تو ماشینه دقت می کنی. سعید آدرس رو داد. ماشین حرکت کرد. دولا می شی تا برف از رو زمین برداری. قبل از اینکه بلند شی یه گوله برف می خوری. تو گوله برف رو به کسی نمی زنی و تو دستات نگهش می داری. نزدیکِ میدون هستید. تو ساکتی ولی بحثِ همراه هات کشیده شده به آقا و خانومی که آدرس پرسیدن. به حرفاشون گوش می دی. محمود درموردِ خانومِ توی ماشین چیزی میگه؛  گوله برف رو پرت می کنی زیرِ شکمش. همراه هات می خندن. به میدون می رسید. با همراه هات خداحافظی می کنی و به سمتِ خونت می ری. به خونه می رسی. کسی خونه نیست و ناهارت رویِ اجاق سرد شده. کیفت رو دمِ در می ذاری. وسطِ سالنِ خونه لباست رو عوض می کنی. هوا خیلی گرمتر از بیرونه. دماغت رو بالا می کشی. میری تو اتاقت و خودت رو روی تختت میندازی. به پازلِ ذهنت یه لبخند، صورت و دست اضافه می کنی. پتویت رو تو بغلت می گیری و لبخند می زنی و می خوابی.

باور می کنی؟

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

آقا توی یه شرکت کارمند تمام وقت بود و صبحها می رفت و بعد از ظهر خسته بر میگشت. خانوم هم توی خونه بود و گلدون آب می داد و با همسایه ها حرف می زد و می رفت خرید تا آقا برگرده. خانوم به آقا گفته بود که به یه کمدِ بزرگ تو اتاق خوابشون (که پنجره ی بزرگی به خیابون اصلیِ شهر داشت) نیاز دارن ولی آقا فراموش می کرد بخره. تا اینکه خانوم خودش رفت تا نجاریه محله و از نجار خواست تا یه کمدِ بزرگ براش درست کنه. اون روز وقتی آقا برگشت خانوم بهش گفت که خودم سفارشِ کمد رو دادم، لازم نیست بخری. آقا عذرخواهی کرد و گفت باز هم فراموش کردم و باز هم از مشغله هایِ کاریش برای خانوم تعریف کرد. خانوم می شنوید و گاهی هم گوش می کرد ولی هیچوقت نمی فهمید. دو سه روز بعد، خانوم رفت نجاریِ محل، دید که نجار کمد رو آماده کرده، پول کمد رو پرداخت کرد و به شاگرد نجار هم پولی داد تا کمد رو براش تا خونه بیاره. اون روز وقتی آقا برگشت خونه از خانوم تشکر کرد که کمد رو خریده. آقا هنوز از کمد استفاده نکرده بود که گفت حالا چند روز که ازش استفاده کنیم می فهمیم چقد همچین چیزی اینجا لازم داشتیم. ظهرِ روزِ بعد خانوم از خریدِ برگشته بود. برای تهیه ی غذایی که طرز طبخش رو تو تلویزیون دیده بود ماهی و کلم خریده بود. هوا گرم بود و خانوم دوست داشت خودش رو با آبِ سرد بشوره. تو اتاق که رفت دید درِ کمد بازه. بستش. از پنجره خیابونِ بزرگ شهر رو نگاه کرد و به پسر بچه ای که تو ایستگاه اتوبوس نشسته بود خیره شد. یه اتوبوس اومد تو ایستگاه. ترمز کرد و خانوم صدایِ باز شدنِ درِ کمد رو شنید. زیرِ لب چیزی زمزمه کرد و درِ کمد رو بست و باز از پنجره بیرون رو نگاه کرد. پسربچه هنوز رو صندلیِ ایستگاه نشسته بود. از اونجا دو خطِ اتوبوس می گذشت و خانوم با اینکه براش مهم نبود به این فکر کرد که حتما پسربچه منتظر اون یکی خطِ اتوبوسه. پنجره رو بست تا بره دوش بگیره. داشت به غذای جدیدی که می خواست برای شام درست کنه فکر می کرد و لباسهاش رو می کند. هنوز آماده ی حموم رفتن نشده بود که صدایِ باز شدنِ درِ کمد رو شنید. بدونِ اینکه به دلیلش فکر کنه دوید سمتِ پنجره و با پرده ی پنجره بدنِ لختش رو پوشوند، دنبالِ پسربچه گشت؛ داشت سوارِ اتوبوسی می شد که تو ایستگاه ایستاده بود. ترسید. برگشت و درِ کمد رو بست و رفت دوش بگیره. ترجیح داد برای اینکه ترسش بیشتر نشه از آبِ گرم استفاده کنه. دوش گرفت. خودش رو خشک کرد و پوشید. رفت تو اتاق و دید درِ کمد بازه. حسِ کارآگاهی بهش دست داد؛ در کمد رو بست و از پنجره بیرون رو نگاه کرد. ایندفعه نگاهش به دختری که تو ایستگاه نشسته بود جلب شد. داشت خودش رو باد می زد. خانوم دستاش رو به لبه ی پنجره تکیه داد و با اشتیاق ایستگاه اتوبوس رو نگاه می کرد. هر چند لحظه برمی گشت و به کمدی که تازه خریده بود نگاهی می کرد. اتوبوس وارد ایستگاه شد، ترمز کرد و درِ کمد باز شد. در کمد رو نبست. پنجره رو بست. با عجله و مخلوطی از ترس و اشتیاق به سمت نجاریِ محل رفت، بعد از ظهر شده بود. به نجار گفت که کمدی که ازتان خریدیم قفلش عجییبه. وقتی اتوبوس تو ایستگاهِ روبرویِ خونه می ایسته قفلش باز میشه. نجار با حالتی به حرفِ خانوم خندید که انگار اون رو دیوونه برداشت می کرد. خانوم قسم خورد که همچین چیزی شده. از نجار خواست که نگاهی به کمد بندازه. بهش گفت امتحانش که ضرری نداره. نجار رو با خودش به خونه آورد و ازش خواست بره تو کمد و با دقت به قفل و اتفاقی که می افته تا قفل باز میشه دقت کنه. وقتِ تعطیلیِ شرکتها و اداره ها بود و خیابونها شلوغ بودن. خانوم هنوز از پشت پنجره منتظرِ اتوبوس بود. نجار تو کمد اصرار داشت که به خانوم بفهمونه که دیوونه شده. خانوم با چنان دقتی به ایستگاه خیره شده بود که متوجه ی ورودِ آقا به کوچه ی کنارِ خونه نشد. آقا زنگ رو زد و خانوم با عجله در رو باز کرد و دوید به سمتِ پنجره تا ورودِ هیچ اتوبوسی رو به ایستگاه از دست نده. آقا اومد خونه، از اینکه خانوم جلویِ درِ خونه منتظرِ وارد شدنش به خونه نیست تعجب کرد. رفت تو اتاق خواب و خانوم رو دید که با ترس و اشتیاق از پنجره بیرون رو نگاه می کنه. در کمد رو باز کرد تا لباس راحتیش رو بپوشه. نجار تو کمد بود. آقا رو دید و ترسید. آقا فریاد زد مرتیکه تو تو کمدِ اتاقِ خونه ی من چیکار می کنی؟ خانوم که فکر اینجا رو نکرده بود زبونش بند اومد. نجار با ترس گفت اگه بگم منتظر اتوبوسم، باور می کنی؟

قفلِ کمد با اینکه باز بود صدا داد. خانوم با دلهره داشت فکر می کرد که برای آقا چه جوری قضیه رو توضیح بده. با این حال، سریع نگاهی از پنجره به ایستگاه کرد و دید اتوبوسِ زرد رنگی تو ایستگاه ایستاده.

___________

هسته ی داستان رو خیلی وقت پیش تحت عنوانِ جک از برادرم شنیدم.

Mars

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

بدیِ کار انجام دادن، نظر دادن یا کلن حرف زدن تو اینه که خیلی راحت میشه از بالاتر نگات کرد ولی اگه هیچ کار نکنی دیگه کسی نمی تونه نظری بده درمورد کاری که کردی. مثلا من الآن می خوام بگم که این بنده خداها راست می گن، دین همینه. یعنی اشتباه می کردم که همه ی دین واسه زندگیه. دین شاملِ قدرت نماییِ خداست که قدرتش رو ستایش می کنم. و اصولا زندگی خیلی هم مهم نیست. به سادگی آدمها آفریده شدن تا آزمایش بشن. مازوخیسم نسبت به خدا باید وجود داشته باشه و ما بنده ایم و روزه می گیریم و می میریم. نه باید دنبالِ فلسفه ی داستانِ ابلیس بگردیم نه به اینکه چرا از بو فضله ی حیوونا بدمون میاد و نه به اینکه چقدر به بعضی حیوونا شبیهیم. و وضعیت ایران از همه ی کشورها بهتره (اینو جدی میگم). حالا یه نفر اینا رو می خونه و من رو جزء آدمهایی قرار می ده که تو دوره ی نظام جمهوری اسلامی توسط این نظام حقیقتِ دینشون رو نشناختن و گمراه شدن. این اعصابِ منو خورد نمی کنه. درستیه این حرف من رو اذیت می کنه. می خوام بدونم اسلش که تو گانز ان روزز نوازنده هست بیشتر برایِ زندگیِ من مفید بوده یا امام حسن عسگری یا امام مهدی؟ خدا وکیلی ها… اصلا بیل گیتس مفیدتر بوده یا علامه جعفری؟ ببینید همه ی دوستان. خدا اگه بخواد خیر برسونه عاجز نیست که با بنده هاش ور بره. خیرش رو می رسونه. مثل پیامبرهایی که فرستاد برامون یا خورشیدش یا آبی که آفرید. فرقی نداره هدایت عام و خاص. گربه ها هم ما رو تو هدایت عام قرار می دن و خودشونو خاص. این کشورهایِ شیعه که دنیا رو برایِ خودشون و اطرافیانشون جهنم کردن نه زیر نظرِ ملکه ی انگلیسن، نه تحتِ سیاستهایِ آمریکان نه پسر آیت الله خامنه ای. همشون راست می گن. اعتقادشون اینه. که قراره یه دویست سیصد سالی همه ی دنیا زجر بکشن تا یکی بیاد دوباره صد سال آدم بکشه تا بعدش دو سه سالی مردم زندگی کنن. ذهنِ هرکی متوجه میشه که کشتنِ آدمهایِ بد مثل خفه کردنِ ویروسِ ایدزه که چشم به هم بزنی دوباره تکثیر میشه. این اسطوره سازی سه دلیل داره، سه صفت تو ایرانیا، چاپلوسی و موروثی دونستنِ حکومت و داستان سازی. من این اسطوره رو بعد از به وجود اومدنِ جوامعِ متمدنی که الآن داریم می بینیم و سعی و افتخارمون اینه که مویِ دماغشون بشیم کاملا شکست خورده می بینم. ولی من به این اسطوره ی شکست خورده اعتقاد دارم. چون یاد گرفتم که اعتقاد دلیل نمی خواد و خدا آفریده و تحسین کرده خودش رو و داره من رو نگاه می کنه. شیطون می خواد گولم بزنه. و دو فرشته روی دو تا شونه هامن. آدمایِ زیادی رو می شناسم که مثلِ من به امام مهدی اعتقاد دارن ولی حکومتِ الآنِ ایران رو بد می دونن. دوست دارم بدونم چه راهِ حلِ دیگه ای رو غیر از حکومتِ ایران سراغ دارید تا بر پایه ی اعتقادتون باشه؟

Ice

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

انگار تاریخ فقط برای گذشته ست. الآن طوری داره زندگی می شه که انگار هیچوقت لازم نیست تاریخی برای این دوره نوشته بشه. همه چیز زود منقضی میشه. خیلی زودتر از اونی که بشه روش حساب کرد که قراره تو تاریخ بمونه. اونطوری این دوران تاریخی داره که شامل هیچ چیز نیست. هیچ چیز قابل بررسی نیست تو آینده. آخرین اتفاق تاریخی که افتاد فکر کنم قدم گذاشتن آدم رو سطحِ ماه بود. همه چیز کم ارزشه. چه سیاست، چه کارایی آدما فکر می کنن خیلی کارایِ بزرگین. حتا تو چند سالِ نزدیک، ارزش فیلمها هم داره کم میشه. اختراع برای آدمها عادی شده. تغییرات بزرگ عادی شده. سیاستِ سیاستمدارها تکراری شده. سوژه ی فیلمها هم همینطور. راک استارها، مثل Guns N’ Roses و  Pink Floyd دارن می میرن. پاپ استار مرد. نه Anathema راک استار میشه نه Blackfield. پیکان تو تاریخ موند. ولی هیچکدوم از این هیوندا ها نمی مونن. آدمها دوس دارن با هم مذاکره کنن و هیچ تغییرِ ناگهانی ای هم اتفاق نمیفته. تو پایگاههایِ داده همه چیز بایگانی میشه چون محدودیتِ جا خیلی کمتره. همه چیز بایگانی میشه، حتا چیزهایِ بی ارزش. اینطور فرقِ بینِ چیزهایِ با ارزش و بی ارزش رو نمی شه تو آینده فهمید. چاپ راحت شده و کتابهایِ بی ارزشی چاپ می شن. الآن کمتر لوازمِ خونه ای رو می بینی که سنش هشت سال باشه. یا کمتره، یا خیلی بیشتر. چیزهایی که الآن ساخته می شن زود منقضی می شن. ولی چیزهایی که بیست، سی سال پیش ساخته شده بودن هنوز هم دارن کار می کنن.

آینده ی خیلی خیلی سردی رو برای آدمها پیش بینی می کنم. 

ekh

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

آخرش ننوشتم چی می خواستم بگم. اتفاقی عنوانِ نوشته قبلی رو گذاشتم تکه ی ۱ ولی مثلِ اینکه مثلِ اکثرِ کارایِ اتفاقیم کارِ مناسبی بوده چون این تیکه ی دومشه. به هر حال، فعل نتیجه گیری رو چه آموخته چه نصب شده تو آدم، یه فعل در نظر می گیریم که می خواد انجام بشه. برای نتیجه گیری نیاز به یه حجم از اطلاعات و یه حجم از اطلاعاتِ مربوط به تحلیلِ اطلاعات داره آدمیزاد. حالا اینکه اون اطلاعاتِ مربوط به تحلیلِ اطلاعات رو خودشون رو چه جوری تحلیل می کنه یه سواله که حدس می زنم اینطور باشه که اون اطلاعاتِ مربوط به تحلیلِ اطلاعاتِ مربوط به تحلیلِ … اطلاعات تبدیل به اطلاعاتِ صفر میشه. شما می خواید بفهمید که الآن یه جایی از دنیا چه خبره، می تونید همه ی اطلاعاتِ مقداری (غیرِ تحلیلی) رو از اونجا داشته باشید. که اینطور اطلاعاتِ تحلیلی نیاز ندارید. مثلا می دونید که هر شیء (حتا متحرک) کجاست ولی دلیلِ موقعیتِ هیچکدوم رو نمی دونید. به همین ترتیب، که با اطلاعاتِ مقداریِ محض میشه ادعایِ دانش کرد، با اطلاعاتِ تحلیلیِ محض هم میشه. با مقدارِ زیادی اطلاعات فقط درموردِ رفتارها میشه خصوصیات رو هم فهمید. اصلش هم همینه. مثلا یه سری قوانین بودند یا قوانینی بودند که از فراقانونهایی شکل گرفتند. به هر حال، این قوانین، وقتی که هیچ خصوصیاتی نبوده، حتا خصوصیت بودن برایِ چیزی غیر از قانون، یا نهایتا اون فرا فرا قانونی که باعث به وجود اومدنِ یه هرم از قوانینه. هیچ خصوصیتی نبوده. اون فراقانونه به قانونهایِ جزئی تر وجود داده و اونها هم به ترتیب(متاسفم که انقدر آدمها قید درموردِ زمان دارن) به قوانینِ جزئی تر تر و اون اطلاعاتِ تحلیلی یا قوانین، به اطلاعاتِ مقداری یا غیر تحلیلی وجود دادند و اونها رو با زمان و طبق خودشون و نهایتا طبق اون فرافراقانونه تغییر می دن. پس با داشتنِ اون فرافراقانون میشه به همه ی اطلاعات (چه تحلیلی چه غیر تحلیلی) دست پیدا کرد. شاید فرقِ این دو نوع اطلاعات که انقدر برام مهم شده بخاطرِ ضعفمه تو حرکت کردن تو زمان. اگرنه ماهیتشون فرقی ندارن این دو نوع اطلاعات.

تکه ی ۱

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

راستش من خودمم نمی دونم اینجا درموردِ چی می نویسم. مثلا درموردِ اینکه آدما چه جوری نتیجه گیری می کنن یا بنا به یه اشتباه متداول “چه جوری نتیجه گیری می شه کرد؟” که البته اگر نتیجه گیری رو مختص آدم بدونیم دیگه اون جمله اشتباه نیست. به هر حال، منِ نوعی که اینجوری نتیجه گیری می کنم: دو گروه از اطلاعات رو با هم ترکیب می کنم و با یه فرآیندِ زمان بر اطلاعاتِ جدیدی می سازم. مطمئنم این دیگه یه اشتباهِ متداولِ که می گن یه سری اطلاعات داریم و یه سری اصولِ نتیجه گیری چون اصولِ نتیجه گیری اکتسابین و از جنس اطلاعات هستن. خیلی سعی کردم که فرق DFS(Data File System) و CFS(Code File System) که تو اکثر پردازنده هایِ جمع و جور مثلِ POS ازشون برای ذخیره سازیِ اطلاعات و دستور ها استفاده میشه، تاثیری روی افکارِ من نداشته باشن. اینکه از نوعِ بایت بودن هر دو دسته (اطلاعات و دستورها) باعث بشه هردوشون رو از جنس اطلاعات بدونم. ولی من دارم درموردِ آدم حرف می زنم و حدس می زنم فرقهایی با POS داشته باشه. برای همین از اکتسابی بودنِ دستورهایِ نتیجه گیری درموردِ اطلاعاتِ آدم استفاده می کنم. به هر حال، شاید خودِ فعلِ نتیجه گیری و تک روندِ استقراء تنها چیزایی هستن که اکتسابی نباشن. شاید هم باشن؛ می شه آزمایش کرد رو نوزادی که تو یه جزیره ای پرورش پیدا می کنه که روندِ استقراء توش وجود نداره. اونطوری اگر استقراء رو اکتسابی ندونیم، و اون نوزاد محیطِ اطرافش رو کاملا در تناقض با ساختارِ ذهنش ببینه، اصلا قابلِ پیش بینی نیست که قراره چیکار کنه. اصولا یه نوزاد هیچکاری نمی کنه و هیچ چیز رو در تناقض با هیچ چیز نمی بینه. اگر هم جهانی متناقض محیطش باشه، تناقض رو جزءِ اصول می دونه و باز تعریفِ جدیدی از تناقض ارائه می کنه. من کاملا مطمئنم که حتا نتیجه گیری و روندِ استقراء هم تو ذهنِ نوزاد تعبیه نشده و اون ذهنی داره خالی از دانش، چه دانشِ والدینش، چه دانش شتابِ گرانش یا دانشِ روندِ نتیجه گیری. گذشته از غریزه هایی مثلِ خوددوستی و تمایل به ادامه ی زندگی با رفعِ نیازهایی که به مرور با شرطی شدنِ نوزاد جالبتر می شن. مثلا نوزادی که موقعِ تشنگی دو تا تف رو زمین می ندازه تا تفِ سوم تبدیل به حوضی از آب بشه و اون رو بخوره. امیدوارم شرطی شدن رو با نتیجه گیری اشتباه نگیرم. شرطی شدن، نتیجه گیری ای اِ که برای طبیعت وجود داره. شاید یه آدم با اعتماد به منظم بودن و قابلِ نتیجه گیری بودنِ طبیعتی که قراره توش زندگی کنه به وجود میاد. چاره ای جز اعتماد نداره، اگر موجودی که شرطی میشه تو جایی به دنیا بیاد که قابلیت نتیجه گیری توش وجود نداره، محکوم به از بین رفتنه. ولی، با این حال روندِ نتیجه گیری جزءِ چیزهایی نیست که تو ذهنِ آدم، نه تو ساختارِ بدنِ آدم که ناشی از ذهن پدید آورنده ی اونه (شاید) وجود داشته باشه. 

Hill

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

دستِ مخابراتِ عزیز درد نکنه تو هماهنگی برای تظاهرات شدیدا نقش داره. هر وقت اس ام اس رو قطع کرد روزِ بعدش ساعتِ ۵ِ بعد از ظهر میدون ولیعصر باشید.

خیلی بازیِ قشنگیه این Stronghold Crusader. فقط یه چیزش اذیتم می کنه، این که توسطِ پسر داییِ هشت ساله ام بهم معرفی شده و فقط من و اون خیلی باهاش حال می کنیم.

به این نتیجه رسیدم که آدم تو هرچی اشتباه کنه، تو این اشتباه نمی کنه که الآن خوابیده یا بیداره. وقتی بیداری و از خودت می پرسی الآن خوابم یا بیدار، به خودت می گی دیوونه شدی؟ معلومه که بیداری! ولی وقتی خوابی، شده بعضی وقتا از خودت بپرسی خوابی یا بیدار که اونموقع متوجه می شی خوابی. من که کاملا اینطوریم. بعد وقتی تو خواب می فهمم خوابم خیلی حال میده همه کار می کنم به حساب اینکه خوابم. یه چیزِ بی ربط تر، کلن همه ی حسهایِ آدم مثل خوشحالی و ناراحتی و افسوس و لذت (حتا لذتهایی که صرفن به جسم مربوط می شن) تو خواب خیلی آدم رو بیشتر تحت تاثیر قرار می دن. مثلا تو خواب از یه موضوعی شدیدا خوشحال می شی بعد که بیدار می شی فکر می کنی از خودت می پرسی حالا واقعا انقدر خوشحال کننده بود؟ من حدس می زنم دلیلش اینه که وقتی خوابی احساست مستقیما و نه به واسطه ی سیستم عصبی و مغزت بهت منتقل می شن.

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

Oedipus

هنر خیلی وسیعتر از اونیه که فکرشو می کردم.