اوهوم

عشق به خدا به مازوخیسمی به اسمِ روزه نیاز داره.

بازار شهرداری، رشت – چهاردهم مرداد ۱۳۸۸
امیدت به یه نفره تا بتونی ایندفعه از بازار به جایِ پنجه ی مرغ، سینه ی مرغ رو بخری و بپزی.
باغ بزرگ خسته شد. وسط خودش قفسی ساخت به بهونه ی حرف زدن. با میله هایی به مقاومت دروغ به خود. میله ها رو از بلوغ ساخت تا ظاهر خوبی بگیرن. پرنده های سخنگو رو تو قفس نگه داشت. باغ بزرگ شاد بود و تنها نقطه ی غمگینش قفسش بود. تو قفس حرف زده می شد. بعضی از پرنده های سخنگو به خودشون دروغ می گفتن که حرف نمی زنن، تا میله ها رو بشکنن و برن بیرون از قفس. ولی با دروغشون حرف می زدن و می موندن تو قفس. پرنده های سخنگو تو قفس گیر کرده بودن.
امروز یه روزِ فوق العادست. چشمامو باز می کنم و با یه حرکت ناگهانی می شینم. می چرخم و کف پاهامو رو زمین می ذارم و آرنجم رو رو زانوام تکیه می دم و دستام رو زیر چونم می ذارم. یه گربه ی زشت که اسمش رو شگی گذاشتم گوشه ی اتاق روی روزنامه دراز کشیده و با چشمایِ نیمه باز داره من رو نگاه می کنه. کف پام سردیِ سرامیکها رو حس می کنه. نفهمیدم واسه چی بیدار شدم. چشمایِ شگی بسته می شه و دوباره دراز می کشم تا بخوابم. حس می کنم یه رویایِ خیلی خوب رو از دست دادم. حس بدی دارم که اصلا نمی فهمم اون رویا چی بوده. رویایی که بهم می گفت امروز یه روزِ فوق العادست. چشمامو می بندم و سعی می کنم برگردونمش. نمی شه، مجبورم به کارای امروزم فکر کنم. مهرداد قراره بیاد. شگی میاد به سمت من کنار تختم می خواد بخوابه. فکر کنم سردیِ سرامیک باعث میشه سعی کنه بیاد بالا کنارم. پنجه هاشو لبه ی تخت می ذاره. کمکش می کنم بیاد بالا و بغلش می کنم. می ذارم شونه هامو چنگ بزنه و دهنش رو رو گردنم می ذارم. قراره آرین رو هم با خودش بیاره. شگی رو کنار می زنم. کف اتاق میفته. می رم تو آشپزخونه و تو زیر سیگاری براش شیر می ریزم و میارم تو اتاق تا بخورتش.
ناصر بساز و بفروش بود. کارش این بود که خونه های قدیمی رو بکوبه و بسازه و بفروشه. یه بار یه خونه ی قدیمی دید و عاشقش شد. ناصر نه کوبیدش نه ساختش نه فروختش.
دیگه موزیکه اون رو یاد چند سال قبلش نمینداخت. یاد وقتایی مینداخت به چند سال قبلش فکر می کرد و این براش لذتبخش تر بود.
خوب نیست راننده ی تاکسی ای که سوارشی وقتی می شنوه تو چه دانشگاهی درس می خونی اسم استاداشو لیست کنه و بهت پیشنهاد بده کدوم درس رو با کی برداری.
قدیم تر ها، اون زمانی که ته خیارها تلخ بود و پوستِ موزها لیز، همون زمانی که شیرینی زبون رو می خوردند، سه تا بچه های مصطفی داشتن سر ارث و میراث دعوا می کردن. زهره و زری ناراحت بودن که چرا سهمِ ارثشون نصفِ حمید حساب میشه. زهره آخرش هم شوهرِ خوبی گیرش نیومد.
قدیما می گفتیم مردم پاساژ رو با دیسکو و دنس کلاب اشتباه گرفتن. بعد از تغییرِ تعریفِ پاساژ جدیدن شنیدم که می گن عده ای دانشگاه رو با پاساژ اشتباه گرفتن.
- اسمِ کوچیکِ این آقایِ صراطی چیه؟
- برای چی می پرسید؟
- همینطوری
- نکنه آشناس؟ به هر حال می دونید که من اجازه ندارم اسمشون رو به کسی بگم.
- آشنا که نه، نمی دونم اگر آشنا هم باشه آشنا هست یا نه!
منشی تلفن رو بر می داره:
- بله همین الآن نامه رو اسکن کردم رو شبکه هست. من دارم از اینجا می بینمش… نمی دونم! با بچه هایِ شبکه صحبت کن خب!
منشی تلفن رو قطع می کنه و بدون اینکه چشمش رو از مانیتورِ جلوش برداره جوابِ آخرین چیزی که شنیده رو می ده:
- شما هم حرفایِ فلسفی می زنیا… بفرمایید آقایِ صراطی منتظرِتون هستن.
- الآن؟ می دونن که من دارم می رم الآن تو اتاقشون؟
- بله می دونن. یه طوری رو “من” تاکید می کنید که انگار رئیس جمهور می خواد بره تو اتاقشون!
پری اطرافش رو نگاه می کنه. دوست داره بدونه گلدونِ نخل مانندی که کنارِ اتاقه طبیعیه یا مصنوعی. برای اینکه راحتتر بلند شه و بره تو اتاقِ مدیرعامل به همین فکرش ادامه می ده. دوست نداره درموردِ اسمِهایِ کوچیکی که قبل از صراطی میان فکر کنه. بی اراده قدمهاش رو تند می کنه و درِ اتاق رو باز می کنه و بدون اینکه به صراطی نگاه کنه میشینه رو صندلیِ وسطیِ اتاق. متوجه ی یه گلدونِ نخلِ دیگه تو اتاقِ مدیرعامل میشه. این دفعه فقط دوست داشت به طبیعی یا مصنوعی بودنش فکر کنه. ریش ریشهایِ رویِ تنه اش خیلی طبیعی بود.
- سلام پری خانوم، شما رزومه تون رو کی ارسال کردی؟
پری نگاهش رو از رو گلدون بر میداره و با همون دقتی که گلدون رو نگاه می کرد به صراطی خیره میشه، مطمئنه که قبلا اون رو دیده:
- تو با همه انقدر خودمونی هستی؟
- اینکه می پرسم رزومه رو کی ارسال کردی باعث شد اینطور فکر کنی؟
- همه رو با اسمِ کوچیک صدا می کنی؟
- خوب دوس ندارم کسی که به این قضیه حساسه بیاد تو شرکت چون یه خصوصیاتی هست که جلویِ پیشرفتِ کارهایِ تیمی رو می گیره… متوجه اید که…
- آفرین اینا رو خوب یاد گرفتی منصور!
- متوجه منظورت نمی شم. اینها رو برایِ ایزو گرفتن باید رعایت کنیم. امیدوارم مشکلی با این قضیه نداشته باشی..
- (نه)
- اسمِ کوچیکِ من رو از کجا می دونی؟ باید بدونی که سوابقِ کاریِ خوبی داری، حدس می زنم تو شرکتِ قبلیت با اینجا هم همکاری داشتی و تو هم جایِ همه چیز به اسمِ مدیرعامل دقت کردی!
پری تو چشمایِ منصور نگاه می کنه:
- ازدواج کردی؟
منصور می خنده.
- تو ایزو هیچ نکته ای برای جواب دادن به این سوال نیست! من دارم با شما مصاحبه می کنم پس لطفا وارد بحثهایِ خصوصیِ من نشو.
- خودت رو به اون راه نزن…
- شما تو رزومه تون وضعیتِ تاهل زدید مجرد، و این کافیه تا دیگه سوالی درموردِ تاهل مطرح نشه.
- مجردم، بله. نامزد یا رابطه ای هم ندارم.
- شما انگار تعادلِ اخلاقی نداری! من شک دارم که تو هیئت مدیره استخدامِ شما قبول بشه…
- باشه… هیچ فرقی نکردی.
پری بلند میشه تا بره بیرون از اتاق. به نخلِ تو اتاق نگاه می کنه. تعجب می کنه که چرا تا حالا متوجه ی مصنوعی بودنِ برگهاش نشده بود.
منصور از رویِ صندلیش بلند می شه:
- پری، خودت خواستی. دیگه این سمتها نیا.