نوشته شده در قسمت :
نوشته توسط :
admin
چقدر آسونه درک کردنِ پیرمرد، که نشسته و بدنش درد می کنه و غرورش نمی ذاره چیزی بگه. شاید تحملِ این درد هم بعد از همه ی زندگی ارزشِ نگه داشتنِ غرورو داشته باشه.
درست وقتی که فکر می کنی تنهایی، کافیه یه باد بیاد و همراه تکون دادنِ برگِ درختا به صورتت بخوره، اونموقع از تهِ دلت به درختها و علفهای هرز لبخند می زنی. زندگی اینه. با خودت که نباشی تنهایی.
نوشته شده در قسمت :
نوشته توسط :
admin
خلیل قد بلند بود و ریشو. آدمها رو می دید بغض می کرد و می رفت یه جا گریه می کرد. فکر می کرد، اونقدر که گریه اش تموم می شد و راحتی رو حس می کرد. اسفندیار ولی یک کم چاق بود. موهای فرفری و کوتاهشو با ژل براق نگه می داشت. تولدِ دوستِ اسفندیار بود. اسفندیار انگشتِ کوچیکه دستِ راستش رو با لبخند به دوستش کادو داد تا دوستش بتونه موزیکی که تو ذهنشه رو با پیانو بزنه. کتایون و سحر داشتن با هم کنارِ یه دیگ خداحافظی می کردن که دیگ برگشت روشون. اول دردشون گرفت ولی بعدش خوب شدن فقط دیگه نتونستن حرف بزنن. اسفندیار اولش خندید ولی بعدش که صداشونو نشنید دیگه نخندید. خلیل سمت راستِ اسفندیار ایستاد و یک کم دولا شد تا تو کادر عکس جا شه. عکس گرفت و رفت گریه کنه.