آرشیو برای ماه : خرداد, ۱۳۸۹

دیگر

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

نسترن علاوه بر اینکه به خواهرِ کوچیکترِش حسودیش می شد، قند خوردن هم دوست داشت. چایی دوست نداشت ها، ولی برای اینکه قند بخوره مشقتِ خوردنِ چایی رو هم تحمل می کرد. مامانِش ولی هنوزم فک می کنه که نسترن چایی دوست داره. نسترن الآن بزرگ شده و دوست نداره از بچگیاش زیاد تعریف کنه، راستِش خودِ نسترن هم نمی دونه که بچه بوده این کارو می کرده. اصلن دیگه قند هم دوست نداره، بارها شده چاییش رو حتا بدونِ قند خورده. ولی هنوز به خواهر کوچیکش حسودیش میشه. خواهر کوچیکش روحیه ی حساسی داره. یک کم نگرانه، شیش سال دیگه شونزده سالِش میشه و واسه اولین بار تو آغوشِ حمید میره، تویِ یه کوچه ی بن بست، بعد از مدرسه. نسترن حسی داره که اسم نداره. می فهمه، نگرانه، مطمئن نیست و هنوز هم حسوده.

شفاف ۲

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

باید یه جایی یه نکته ی غیر عادی داشته باشه تا بشه، نکته ی غیر عادیش هم اینه که لاله تصمیم گرفت که بره بشینه صندلیِ آخرِ اتوبوس، از صبح تا شب و یادداشت کنه که چی اطرافش می گذره. یه خودکارِ آبی داشت و یه دفترچه سیمی با کاغذهایِ کوچیک. از صبح شروع کرد به نوشتن تا شب.  چیزِ جالبیم که نظرِش رو جلب کرده بود ممکن بود یکی از اینها باشه:
یه دسته اسکناس که کفِ اتوبوس افتاده بود.
یه پیرمرده که اومده بود تو قسمتِ زنونه نشسته بود.
یه آقا که با راننده دعواش شد، آخه راننده تو ایستگاه نگه نداشته بود.
پسره که همراه مامانش سوارِ اتوبوس شده بود و با میله هاش بارفیکس می رفت.
موتوری ای که تصادف کرده بود بیرون اتوبوس، و مرده بود.
خوب، پسره هفت هشت بار اولِ ایستگاه میومد تو اتوبوس و چند دقیقه برای خانمها درموردِ طرزِ کارِ یه مدل رنده که می فروخت توضیح می داد. پسره بارِ چهارم پنجم فهمیده بود که این دختره امروز زیاد تو این ایستگاه صندلیِ آخر نشستهو می نویسه. ساعت حول و حوشِ شیش و نیمِ بعدازظهر بود و اتوبوس که از نقاطِ مسکونیِ شهر به سمتِ مرکزش می رفت خلوت تر بود. پسره باز اومد و این دفعه فقط تو چشمایِ لاله نگاه می کرد و براش درموردِ رنده توضیح می داد. لاله لبخند زد و گفت که حفظه طرزِ کارِشو. از پسره رنده خرید و ازش پرسید از صبح چند تا فروخته. پسره گفت اون روز خوب فروخته. لاله ایندفعه ایستگاه کنارِ خونه پیاده شد و رفت.  دفترچه رو گذاشت رو میزِش و خوابید. وسطِ شب از خواب پرید، گرسنش بود.

قدرت

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

حق داریم، که وقتهای خیلی کمی رو فکر کنیم و بقیه اش چاره سازی کنیم. فکر کردن مناسب نیست برای اون فعلی که من دوست دارم بهش بگم “چاره سازی”، چون فکر کردن علتِ بودنه، بودنی خاص که برای حیوونِ ناطقی مثلِ آدمه. فکر کردن کاریه که شاید ماهها بگذره و انجام ندیم؛ با اینکه سرگرمِ چاره سازی برای حلِ یه مساله یا سیر کردنِ خودمون هستیم. و اون فکر کردن لذتی داره که هیچ چیزی که بواسطه ی چاره سازی به وجود میاد نداره. اون باعث شد بفهمم. لازم نیست فکر کنی که چون دلیلِ احساسات و افکار و حتا رویاهات رو پیدا کردی ارزشِ اونها رو کم کردی، خدا رو تنزل می دی تا هورمونهات. واسش دنبالِ تعریف نیستی، حتا اگه پیشِ خودت ثابت کنی نیست. چون می شناسیش، دیدیش. و حالا حسش می کنی که برای اینکه به تو نزدیک بشه، چقدر برای کوچیک شدن قدرت داره.