نفس
رو زمین نشسته بود و زانوهایش رو بغل کرده بود. به دیوارِ اتاقِ کوچکش در طبقه ی زیرِ همکف تکیه داده بود. بالای دیوارِ روبروش دو پنجره ی مستطیلی کوچک بود که یکی از آنها باز بود. از اونجا صدای رعد و برق رو می شنید و صدای قطره های بارون که به آبهای جمع شده لای سنگفرش های کوچه، و به شیشه ی پنجره می خوردند. گاهی هم صدای پای کسایی که از اونجا رد می شدن رو می شنید. بوی خاک حس می کرد و گاهی سرما بدنش رو می لرزوند. صدای پایی رو شنید که انگار داشت توی کوچه به پنجره نزدیک می شد؛ دو نفر بودند. درست روبروی پنجره ایستادَند. یکیشان رو پنجه هایش ایستاد. صدای بوسه ای شنید و سرش رو روی زانوش گذاشت. او، نقشِ اولِ این بوسه بود.