شفاف
خلیل قد بلند بود و ریشو. آدمها رو می دید بغض می کرد و می رفت یه جا گریه می کرد. فکر می کرد، اونقدر که گریه اش تموم می شد و راحتی رو حس می کرد. اسفندیار ولی یک کم چاق بود. موهای فرفری و کوتاهشو با ژل براق نگه می داشت. تولدِ دوستِ اسفندیار بود. اسفندیار انگشتِ کوچیکه دستِ راستش رو با لبخند به دوستش کادو داد تا دوستش بتونه موزیکی که تو ذهنشه رو با پیانو بزنه. کتایون و سحر داشتن با هم کنارِ یه دیگ خداحافظی می کردن که دیگ برگشت روشون. اول دردشون گرفت ولی بعدش خوب شدن فقط دیگه نتونستن حرف بزنن. اسفندیار اولش خندید ولی بعدش که صداشونو نشنید دیگه نخندید. خلیل سمت راستِ اسفندیار ایستاد و یک کم دولا شد تا تو کادر عکس جا شه. عکس گرفت و رفت گریه کنه.
rokhy گفته است :
وحید!!!
چرا انقدر ترسناک شد؟
نمیشه بگی خلیل چش بود؟
بعد یعنی اسفندیار ۴ انگشتی شد؟
بعد اون وسط اینا چرا عکس گرفتن؟
چه خانواده ی روانی بودن اینا.
فروردین ۲۷م, ۱۳۸۹ در ۷:۴۷ ق.ظ
سید(seyeeed) گفته است :
یاد یه اهنگ بی جیز افتادم…جالب بود مرسی…
فروردین ۳۰م, ۱۳۸۹ در ۶:۰۷ ب.ظ