شفاف ۲

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

باید یه جایی یه نکته ی غیر عادی داشته باشه تا بشه، نکته ی غیر عادیش هم اینه که لاله تصمیم گرفت که بره بشینه صندلیِ آخرِ اتوبوس، از صبح تا شب و یادداشت کنه که چی اطرافش می گذره. یه خودکارِ آبی داشت و یه دفترچه سیمی با کاغذهایِ کوچیک. از صبح شروع کرد به نوشتن تا شب.  چیزِ جالبیم که نظرِش رو جلب کرده بود ممکن بود یکی از اینها باشه:
یه دسته اسکناس که کفِ اتوبوس افتاده بود.
یه پیرمرده که اومده بود تو قسمتِ زنونه نشسته بود.
یه آقا که با راننده دعواش شد، آخه راننده تو ایستگاه نگه نداشته بود.
پسره که همراه مامانش سوارِ اتوبوس شده بود و با میله هاش بارفیکس می رفت.
موتوری ای که تصادف کرده بود بیرون اتوبوس، و مرده بود.
خوب، پسره هفت هشت بار اولِ ایستگاه میومد تو اتوبوس و چند دقیقه برای خانمها درموردِ طرزِ کارِ یه مدل رنده که می فروخت توضیح می داد. پسره بارِ چهارم پنجم فهمیده بود که این دختره امروز زیاد تو این ایستگاه صندلیِ آخر نشستهو می نویسه. ساعت حول و حوشِ شیش و نیمِ بعدازظهر بود و اتوبوس که از نقاطِ مسکونیِ شهر به سمتِ مرکزش می رفت خلوت تر بود. پسره باز اومد و این دفعه فقط تو چشمایِ لاله نگاه می کرد و براش درموردِ رنده توضیح می داد. لاله لبخند زد و گفت که حفظه طرزِ کارِشو. از پسره رنده خرید و ازش پرسید از صبح چند تا فروخته. پسره گفت اون روز خوب فروخته. لاله ایندفعه ایستگاه کنارِ خونه پیاده شد و رفت.  دفترچه رو گذاشت رو میزِش و خوابید. وسطِ شب از خواب پرید، گرسنش بود.

۳ نظر

  1. sarnida گفته است :

    چقدر واقعا چیزای جالبی دیده !!!!!

    خرداد ۵م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۸ ق.ظ

  2. آرتوش گفته است :

    نسترن تا آخر عمرش کلی حس دیگرو تجربه می کنه ولی حسودیشو داره!

    خرداد ۹م, ۱۳۸۹ در ۴:۳۳ ب.ظ

  3. شهرزاد گفته است :

    من با شخصیت داستانات خیلی همزاد پنداری می کنم…مثلا منم همیشه آرزوم بود یه روز یه صندلی بزارم وسط خیابونو ملتو تماشا کنم…

    مرداد ۲۲م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۲ ق.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :