دیگر
نسترن علاوه بر اینکه به خواهرِ کوچیکترِش حسودیش می شد، قند خوردن هم دوست داشت. چایی دوست نداشت ها، ولی برای اینکه قند بخوره مشقتِ خوردنِ چایی رو هم تحمل می کرد. مامانِش ولی هنوزم فک می کنه که نسترن چایی دوست داره. نسترن الآن بزرگ شده و دوست نداره از بچگیاش زیاد تعریف کنه، راستِش خودِ نسترن هم نمی دونه که بچه بوده این کارو می کرده. اصلن دیگه قند هم دوست نداره، بارها شده چاییش رو حتا بدونِ قند خورده. ولی هنوز به خواهر کوچیکش حسودیش میشه. خواهر کوچیکش روحیه ی حساسی داره. یک کم نگرانه، شیش سال دیگه شونزده سالِش میشه و واسه اولین بار تو آغوشِ حمید میره، تویِ یه کوچه ی بن بست، بعد از مدرسه. نسترن حسی داره که اسم نداره. می فهمه، نگرانه، مطمئن نیست و هنوز هم حسوده.
elina گفته است :
حسی که نسبت به اعضا خانوادمون داریم شبیه این حسه.برامون مهمن نگرانشونیم.ولی گاهی وقتا به دلایل مختلف حاضر نیستیم بهشون بگیم.
خرداد ۸م, ۱۳۸۹ در ۴:۳۳ ق.ظ
احسان گفته است :
نسرین هنوز نفهمیده چرا دوسپسرش خودشو براش چس میکنه
خرداد ۸م, ۱۳۸۹ در ۹:۱۲ ق.ظ