نفس

نوشته شده در قسمت : نوشته توسط : admin

رو زمین نشسته بود و زانوهایش رو بغل کرده بود. به دیوارِ اتاقِ کوچکش در طبقه ی زیرِ همکف تکیه داده بود. بالای دیوارِ روبروش دو پنجره ی مستطیلی کوچک بود که یکی از آنها باز بود. از اونجا صدای رعد و برق رو می شنید و صدای قطره های بارون که به آبهای جمع شده لای سنگفرش های کوچه، و به شیشه ی پنجره می خوردند. گاهی هم صدای پای کسایی که از اونجا رد می شدن رو می شنید. بوی خاک حس می کرد و گاهی سرما بدنش رو می لرزوند. صدای پایی رو شنید که انگار داشت توی کوچه به پنجره نزدیک می شد؛ دو نفر بودند. درست روبروی پنجره ایستادَند. یکیشان رو پنجه هایش ایستاد. صدای بوسه ای شنید و سرش رو روی زانوش گذاشت. او، نقشِ اولِ این بوسه بود.

۵ نظر

  1. پرهام گفته است :

    منم ازشون راضی ام :دی
    ایشالا خدا هم راضی باشه :دی

    مرداد ۸م, ۱۳۸۹ در ۹:۰۹ ق.ظ

  2. amirabbas گفته است :

    اگه می خوای گرفتار منکرات نشی و به بهانه ی ترویج فساد از زندگی محروم نشی کلماتی چون بوس رو تو نوشته هات به کار نبر.
    عیبه زشته بده .بوس یعنی چه؟

    مرداد ۹م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۸ ق.ظ

  3. صهبا گفته است :

    س اَ ل / آم!

    فک نمی کردم وبلاگ دیگه اییم داشته باشین! اونم با یه سبکه متفاوت نسبت به اون یکی!

    توصیفاتتون عالیه … ولی دروغ چرا؟ … با این جور متنا رابطه بر قرار نمی کنم ! یه جورایی …خیلی دوره! مصه رمانای عاشقانه!

    واقع گرا باشیم …!
    (خدای من! این دیواره … این پشت … عالیه!!آدمو یاد سری می نداره که می خواد به دیوار کوبیده بشه!)

    خوب باشین!!!

    مرداد ۱۹م, ۱۳۸۹ در ۵:۲۶ ب.ظ

  4. صهبا گفته است :

    مصه ==> مثه!!!

    مرداد ۱۹م, ۱۳۸۹ در ۵:۲۷ ب.ظ

  5. صهبا گفته است :

    وایسین!
    نظرم عوض شد!

    توصیفاتتون عالی نیست!

    بسیار عالیه!!

    شایدم حتی بسیار بسیار عالی!!!

    مرداد ۱۹م, ۱۳۸۹ در ۵:۳۲ ب.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :